خانه بین الملل جام زهر یا شوک جنگ ؛ آیا جمهوری اسلامی راهی برای گریز از فروپاشی دارد؟

هموطن گزارش می‌دهد:

جام زهر یا شوک جنگ ؛ آیا جمهوری اسلامی راهی برای گریز از فروپاشی دارد؟

جمهوری اسلامی در آغاز سال ۲۰۲۶، در وضعیتی قرار گرفته است که شباهت غریبی به لحظات پایانی بازی‌های بزرگ تاریخی دارد؛ جایی که مهره‌ها به حداقل رسیده‌اند، فضای مانور از بین رفته و هر حرکتی می‌تواند به معنای پایان بازی باشد.

اختصاصی گروه سیاسی/ آوا مهرگانی 

جمهوری اسلامی در آغاز سال ۲۰۲۶، در وضعیتی قرار گرفته است که شباهت غریبی به لحظات پایانی بازی‌های بزرگ تاریخی دارد؛ جایی که مهره‌ها به حداقل رسیده‌اند، فضای مانور از بین رفته و هر حرکتی می‌تواند به معنای پایان بازی باشد. پس از دی ماه خونین ۱۴۰۴ و اعتراضات سراسری مردم که با سرکوبی بی‌سابقه و ابعادی تکان‌دهنده همراه بود، اکنون این سوال در کانون تحلیل‌های نخبگان قرار گرفته است: آیا جمهوری اسلامی در این اتمسفرِ آکنده از خشم داخلی و تهدید خارجی، هنوز شانس آن را دارد که با یک چرخش قهرمانانه به سمت واشنگتن، خود را از سقوط حتمی نجات دهد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید لایه‌های مختلف قدرت، عقلانیت و واقعیت‌های میدانی را کالبدشکافی کرد.

۱. عقلانیت در محاصره؛ توهم ثبات یا هراس از فروپاشی؟

نخستین پرسشی که ذهن هر تحلیلگری را به خود مشغول می‌کند، میزان عقلانیت باقی‌مانده در هسته سخت قدرت و مشخصا رهبر جمهوری اسلامی است. نظام‌های سیاسی معمولاً در مواجهه با «تهدید موجودیت»، به سمت پراگماتیسم (عمل‌گرایی) حرکت می‌کنند. اما جمهوری اسلامی همواره نشان داده که تعریفش از عقلانیت، با استانداردهای مرسوم تفاوت دارد. برای حاکمیت، «بقا» نه در گرو رضایت عمومی، بلکه در حفظ «هیمنه و اقتدار» تعریف شده است.

پس از کشتار دی‌ماه، لایه‌هایی از قدرت بر این باورند که با سرکوب موفق، خطر فروپاشی را دفع کرده‌اند. این «توهم ثبات» خطرناک‌ترین مانع برای هرگونه مذاکره است. از دیدگاه آنان، نشستن پای میز مذاکره با ترامپ، آن هم درست پس از یک سرکوب داخلی، سیگنال ضعف به جامعه‌ صادر می‌کند. آن‌ها می‌ترسند که اگر در برابر فشار خارجی کوتاه بیایند، مردم در داخل این را به مثابه «ترک خوردن سد ارعاب» تعبیر کنند. بنابراین، آنچه ما عقلانیت می‌نامیم (یعنی معامله برای نجات اقتصاد و کاهش تنش)، در ذهنیت حاکم تهران، نوعی «خودکشی از ترس مرگ» قلمداد می‌شود. با این حال، فشار خردکننده تحریم‌ها و انزوای مطلق مالی، ممکن است بخشی از بدنه تکنوکرات را به سمت یک شورش درونی برای تحمیل مذاکره سوق دهد؛ همچنان‌که برخی از دیپلمات‌های و چهره‌های سیاسی پیشنهادات و توصیه‌های از این جنس را مطرح می‌کند ، با این حال شواهد نشان می‌دهد که مثل همیشه گوش شنوایی برای این هشدارها نیست.

۲. فاکتور ترامپ؛ تاجرِ بی‌رحم در جستجوی «شکار بزرگ»

در سوی دیگر میدان، دونالد ترامپ قرار دارد که در دور دوم ریاست‌جمهوری خود، به مراتب غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر و تهاجمی‌تر ظاهر شده است. آرایش نظامی بی‌سابقه آمریکا در خلیج فارس و دریای عمان در ژانویه ۲۰۲۶، صرفاً یک نمایش قدرت نیست؛ بلکه ایجاد یک «محیط اجبار» برای تسلیم محض است. ترامپِ ۲۰۲۶، دیگر آن تاجری نیست که تنها به دنبال یک عکس یادگاری باشد؛ او اکنون به دنبال تثبیت میراث خود به عنوان کسی است که «مسئله ایران» را یک‌بار برای همیشه حل کرد.

آیا ترامپ در دقیقه نود حاضر به مذاکره می‌شود؟ پاسخ به احتمال زیاد «بله» است، اما با یک شرط بزرگ: این مذاکره نه برای «تفاهم»، بلکه برای دریافت «سند تسلیم» خواهد بود. ترامپ می‌داند که رژیم ایران در ضعیف‌ترین وضعیت تاریخی خود قرار دارد. او از گزارش‌های مربوط به کشتار دی‌ماه و شکاف عمیق ملت-دولت به عنوان ابزار فشار استفاده می‌کند. برای ترامپ، میز مذاکره تنها زمانی معنا دارد که طرف مقابل با دست‌های خالی و سری فرودآمده حاضر شود. او به دنبال توافقی است که شامل برچیدن کامل غنی‌سازی، توقف نفوذ منطقه‌ای و نابودی توان موشکی باشد؛ مواردی که عملاً جمهوری اسلامی را به یک «حکومت بی‌دفاع» تبدیل می‌کند.

۳. سایه سنگین خون بر روی میز دیپلماسی

نمی‌توان از آینده سیاسی ایران سخن گفت و از کنار فاجعه‌ی دی‌ماه به سادگی گذشت. این اعتراضات و نحوه برخورد با آن، پارادایم سیاست در ایران را تغییر داد. در گذشته، حاکمیت تلاش می‌کرد با استفاده از مفاهیمی چون «مردم‌سالاری دینی» یا «صندوق رأی»، حداقل ظاهری از مشروعیت را حفظ کند. اما کشتار اخیر، آخرین پرده‌های این نمایش را درید. امروز، حاکمیت در نقطه بدون بازگشتی قرار گرفته و این وضعیت دو اثر مستقیم بر امکان نجات حکومت فعلی از طریق مذاکره دارد ؛

اول اینکه، جامعه‌ی ایران که اکنون در سوگ و خشم فرو رفته، هرگونه معامله‌ی نظام با غرب را به مثابه «تلاشی برای بقای قاتلان» می‌بیند. این امر مشروعیتِ هرگونه توافق احتمالی را در داخل از بین می‌برد.

دوم اینکه، در عرصه بین‌المللی، هزینه اخلاقی دست دادن با مقامات تهران برای دولت‌های غربی، حتی دولتی مثل دولت ترامپ، بسیار بالا رفته است.

ترامپ هرچند به حقوق بشر اهمیت چندانی نمی‌دهد، اما از این موضوع به عنوان پتکی برای خرد کردن پرستیژ بین‌المللی تهران استفاده می‌کند تا امتیازات بیشتری بگیرد.

۴.توافق ناممکن چرا «راه میانه» از بین رفته است؟

فرض کنیم هر دو طرف در لبه‌ی پرتگاه جنگ، تصمیم به مذاکره بگیرند. چه چیزی روی میز خواهد بود؟ ترامپ لیستی از مطالبات دارد که با موجودیتِ جمهوری اسلامی در تضاد است. او خواستار خروج کامل ایران از سوریه، عراق، لبنان و یمن است. این یعنی فروپاشی «عمق استراتژیک» که جمهوری اسلامی دهه‌ها برای آن هزینه کرده است. از سوی دیگر، او خواهان نظارت‌های سرزده و بی‌پایان بر تمام مراکز نظامی است.

پذیرش این شرایط برای هسته سخت قدرت در ایران، به معنای خودکشی است. آن‌ها معتقدند اگر موشک و نفوذ منطقه‌ای را بدهند، مرحله بعدی، حمله نظامی یا فروپاشی داخلی خواهد بود. از طرفی، نپذیرفتن این شرایط یعنی تداوم وضعیتِ جنگی، تورم‌های سه‌رقمی و احتمال جرقه‌ی مجدد اعتراضات خیابانی که این بار می‌تواند به خشن‌تر از قبل نیز باشد. اینجاست که می‌بینیم «راه نجات» عملاً به یک مویرگ باریک تبدیل شده که عبور از آن مستلزم یک دگردیسی ساختاری است که از عهده‌ی این سیستم خارج است.

۵. نقطه بی‌بازگشت و غروب یک دوران

با تحلیل داده‌های فعلی در فوریه ۲۰۲۶، به نظر می‌رسد که جمهوری اسلامی نه در یک «بحران موقت»، بلکه در «نقطه بی‌برگشت» قرار گرفته است. شانس نجات از طریق مذاکره مستقیم با ترامپ، بیش از آنکه یک واقعیت سیاسی باشد، یک «سراب دیپلماتیک» است. چرا که نه در تهران اراده‌ای برای عقب‌نشینی بنیادین وجود دارد و نه در واشنگتن تمایلی برای دادن امتیاز به حکومتی که در داخل با بحران بقا روبروست.

تحرکات اخیر اسرائیل و آرایش تهاجمی آمریکا نشان می‌دهد که غرب به این نتیجه رسیده که سیستم در ایران به مرحله‌ای رسیده که دیگر با اصلاح رفتار درمان نمی‌شود. قتل عام  مردم در دی‌ماه نیز تیر خلاصی بود بر پیکر نیمه‌جان «مصلحت» که سال‌ها ابزار بقای جمهوری اسلامی بود. امروز حاکمیت با تمام سلاح‌هایش در برابر مردمی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند و دشمنی خارجی که بوی ضعف را استشمام کرده ، ایستاده است.

در چنین بن‌بستی، مذاکره دیگر نمی‌تواند نقش «فرشته نجات» را بازی کند. اگر هم مذاکره‌ای رخ دهد، تنها برای مدیریتِ زمانِ سقوط یا تقسیم غنایم دوران گذار خواهد بود. حقیقت تلخ برای ساکنان فعلی پاستور و بهارستان این است که در سیاست، «زمان» گران‌بهاترین کالا است و به نظر می‌رسد ساعت شنی جمهوری اسلامی به آخرین دانه‌های خود رسیده است. راه نجات از طریق مذاکره، مستلزم پیوند دوباره با ملت بود؛ پیوندی که در خیابان‌های خونین دی‌ماه، برای همیشه گسسته شد.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن