اختصاصی گروه اقتصادی/محمدرضا گلسار: آتشبس دوهفتهای اعلام شد؛ اما در خانههای مردم، هیچچیز شبیه صلح نبود. نه صدای آرامش آمد، نه نشانهای از بازگشت به زندگی عادی. فقط یک سکوت کشدار باقی ماند؛ سکوتی که از قطع بودن جهان میآمد. انگار جنگ، فقط شکلش عوض شده بود. از آسمان و مرزها، به داخل خانهها و صفحههای خاموش موبایلها منتقل شده بود. مردم، میان خبر «آتشبس» و واقعیت «انزوا»، گیر افتاده بودند؛ جایی که نه میتوانستند باور کنند خطر گذشته، نه میتوانستند بفهمند چرا هنوز همهچیز بسته است. این سکوت، از آن جنس سکوتهایی نیست که آرامش بیاورد؛ شبیه به لحظهای است که بیمار، پیش از قطع دستگاه، هنوز نفس میکشد اما میداند چیزی در حال تمام شدن است.
مردم، در این تاریکی دیجیتال، فقط اینترنت را از دست ندادهاند؛ آنها بخشی از امید، ارتباط و حتی کرامت اقتصادی خود را از دست دادهاند. داستان از جایی شروع نمیشود که اینترنت قطع شد؛ داستان از جایی شروع میشود که «اولویتها» تعریف شدند و در این تعریف، اولویتهای اصلی مردم در انتهای لیست ایستادند. اگر بخواهیم واقعبین باشیم، شکاف بین خواسته مردم و تصمیم حاکمیت، یک دره عمیق است. برای مردم، اینترنت زیرساخت زندگی، نان، کار، آموزش و حتی گاهی تنها پنجرهای است که از طریق آن میتوانند جهان را ببینند. اما در سوی دیگر، اینترنت چیزی است که باید کنترل شود، محدود شود و در صورت لزوم، خاموش شود. در این روایت تلخ، واژه «امنیت» نقش اصلی را بازی میکند. واژهای که آنقدر تکرار شده که دیگر معنای واقعیاش را از دست داده است.
امنیت برای چه کسی؟ برای چه چیزی؟ آیا امنیتی که به قیمت فلج کردن اقتصاد دیجیتال، قطع ارتباطات انسانی و فروپاشی کسبوکارهای کوچک به دست میآید، واقعاً امنیت است؟ وقتی اینترنت به عنوان تهدید تعریف میشود، هر ابزار پیشرفت، هر فرصت رشد و هر مسیر ارتباطی به دشمن تبدیل میشود. آتشبسی که از آن صحبت میشود، بیشتر شبیه به یک مکث موقت در یک بحران دائمی است. اما حتی همین مکث هم نتوانست تغییری در وضعیت اینترنت ایجاد کند. اینجا این تناقض عریان میشود که اگر اینترنت در زمان جنگ تهدید امنیتی است، در زمان آتشبس چرا همچنان باید خاموش بماند؟ پاسخ، اگر صادقانه داده شود، احتمالاً دیگر به امنیت ربطی ندارد؛ بلکه به ترس از آگاهی، ترس از ارتباط و ترس از از دست دادن انحصار روایت بازمیگردد.
در این میان، مردم ایران در موقعیتی ایستادهاند که نه شبیه مردم آمریکا هستند و نه حتی قابل مقایسه با بسیاری از کشورهای منطقه. آنها در وضعیتی گرفتار شدهاند که همزمان باید هزینههای یک بحران را بپردازند، بدون آنکه ابزارهای مقابله با آن را داشته باشند. در آمریکا، حتی در شدیدترین بحرانها، زیرساختهای ارتباطی به عنوان شریان حیاتی حفظ میشوند، زیرا قطع آنها به معنای تشدید بحران است. اما در ایران، این شریان به راحتی بریده میشود، گویی که هیچ وابستگی حیاتی به آن وجود ندارد و اینجاست که کسبوکارهایی که سالها با زحمت در بستر اینترنت شکل گرفتهاند، ناگهان به جادهای خاکی پرت میشوند. این کسبوکارها زندگیهایی هستند که به آرامی و بیصدا فرو میریزند. در این نقطه آمارها دیگر کارایی ندارند. وقتی عددها آنقدر بزرگ میشوند که دیگر قابل درک نیستند، تبدیل به یک پسزمینه بیروح میشوند. اما پشت هر عدد، یک داستان ورشکستگی، مهاجرت، افسردگی و گاهی فروپاشی کامل یک خانواده است. اینجا دیگر بحث بر سر سرعت اینترنت یا کیفیت اتصال نیست؛ بحث بر سر بقاست. مقایسه با کشوری مثل کره شمالی شاید در نگاه اول اغراقآمیز به نظر برسد، اما از یک جهت، این مقایسه دقیق است: «محدودیت شدید در دسترسی به اینترنت». اما تفاوت اساسی در این است که مردم ایران، برخلاف مردم کره شمالی، طعم اینترنت آزاد را چشیدهاند. آنها میدانند چه چیزی را از دست دادهاند و این آگاهی، همان چیزی است که وضعیت را دردناکتر میکند. محرومیت، وقتی با آگاهی همراه باشد، به نارضایتی عمیقتری تبدیل میشود. به هر حال تاریخ نشان داده که هر تلاشی برای مهار کامل تکنولوژی، در نهایت با شکست مواجه شده است. اما هزینه این تلاشها، همیشه بر دوش مردم افتاده است. آنها هستند که باید با فیلترشکنهای ناامن، با ارتباطات ناپایدار و با ترس دائمی از قطع شدن، زندگی کنند. شاید تلخترین بخش این داستان این باشد که این وضعیت، به تدریج عادی میشود. مردم به قطعیها عادت میکنند، به محدودیتها خو میگیرند و به جای مطالبه، به سازگاری روی میآورند و این عادت، خطرناکترین پیامد است زیرا نشان میدهد که بحران، دیگر به عنوان بحران دیده نمیشود. اما زیر این سطح ظاهراً آرام، چیزی در حال جوشیدن است.
نسلی که با اینترنت بزرگ شده، نمیتواند به سادگی از آن چشمپوشی کند. این نسل، نه تنها به ابزارهای دیجیتال وابسته است، بلکه هویت خود را نیز در آنها شکل داده است. قطع اینترنت، برای این نسل نوعی حذف هویت است. این داستان نه درباره اینترنت است و نه درباره سیاست؛ این داستان درباره شکاف است. شکافی که هر روز عمیقتر میشود. شکافی بین آنچه مردم میخواهند و آنچه برایشان تصمیمگیری میشود و تا زمانی که این شکاف پر نشود، هر آتشبسی موقت، هر وعدهای و هر توجیهی، فقط لایهای نازک روی یک بحران عمیق خواهد بود. این گزارش، شاید فقط یک روایت باشد، اما واقعیتی را نشان میدهد که نمیتوان آن را نادیده گرفت: وقتی یک جامعه از ابتداییترین ابزارهای ارتباطی محروم میشود، دیگر نمیتوان از توسعه، پیشرفت، یا حتی ثبات صحبت کرد. آنچه باقی میماند، مجموعهای از فرصتهای از دست رفته است و مردمی که هنوز، در تاریکی، به دنبال یک سیگنال میگردند.