پرویز عینی– در جهان قدیم، تصویر حامل حقیقت بود. چهره شهید، بدنکارگر، دستهای تهیِ فقیر، همه میتوانستند معنایی بر دوش بکشند که از خود فراتر رود. تصویر، راهی بود از امر محسوس به امر معنوی؛ از دیدن به دانستن، از مشاهده به مشارکت. اما در ایران امروز، این مسیرگسسته است. تصویر هنوز هست، فراوانتر از همیشه؛ اما دیگرنمیدرخشد، نمیانگیزد، نمیزاید. در این سرزمین، تصویر نه میسوزاند،نه میسازد. فقط میگذرد.
هر فاجعه تصویری است که پیش از تبدیل شدن به نماد، مصرف میشود.
۱- زمانی قهرمان، حامل یک تاریخ بود؛ اکنون، فقط موضوع یک پستکوتاه است.
در جامعهای که همهچیز در منطق سرعت میچرخد، تصویر فرصت نمییابد تا به معنا بدل شود. پیش از آنکه ما تأمل کنیم، مجموعه تصمیم گرفته است چه ببینیم و چگونه احساس کنیم. بدین ترتیب، تصویر دیگرحامل معنا نیست، بلکه حامل واکنش است. واکنشی لحظهای، هیجانی وفراموشپذیر. به همین دلیل است که حتی مرگهای سوزان نیز در ذهن جمعی ما جا نمیگیرند. خودسوزی جوان اهوازی، بهجای آنکه بدل بهلحظهای از خشم و تأمل ملی شود، تنها چند روزی در فضای مجازی گردش می کند و سپس در زنجیره بیپایان محتوا ناپدید خواهد شد..
۲- در جهان پسانمادین، تصویر نه آغاز معنا، بلکه پایان آن است. هرنسلی، ابزار خاص خود را برای معناسازی دارد: نوشتار، سخن، یاتصویر. اما ما در لحظهای ایستادهایم که خودِ تصویر به عاملِ خستگی تبدیل شده است.
دیدنِ مکررِ رنج، بدون امکان تغییر، چشم را از درون میسوزاند و به بیحسی میکشاند.
ما نه از فاجعه، بلکه از تکرار فاجعه بیثمر خستهایم.
در نتیجه، ذهن جمعی به دفاع برخاسته است. هر تصویر را، پیش از آنکهدرونی کند، حذف میکند. این حذف، نوعی خوددرمانی فرهنگی است؛ جامعه برای زندهماندن، مجبور است از دیدن امتناع کند. به همین دلیل،تصاویر دردناک دیگر اثرگذار نیستند. نه از بیوجدانی، بلکه از فراوان یبیثمر.
۳- در گذشته، هر حرکت اجتماعی نیازمند چهرهای بود: چهره قهرمان، شهید، یا فریادگر.
چهره، همان پلی بود میان فرد و جمع، میان واقعیت و رؤیا. اما اکنون، اینچهرهها یا از پیش مصادره میشوند، یا در سیل تردید و تحریف فرومیافتند. حکومتها چهرهها را برای مشروعیت میبلعند، و مردم برای فراراز تکرار فریب، از چهرهها رویگردان شدهاند. نتیجه این میشود که جامعه، در عین اشباع تصویری، در فقر نمادین میزید.
هیچ تصویری دیگر نمیتواند بر حافظه جمعی نقش بندد، چون هیچتصویری از تعرضِ تفسیر و تحریف در امان نیست. ما در عصرِبیچهرهگی زندگی میکنیم. جایی که حتی رنج، صورت ندارد.
۴- در نظام رسانهای امروز ایران، دو سازوکار همزمان عمل میکنند. یکی، سانسور؛ دیگری، اشباع. سانسور میکوشد تصویر را حذف کند، واشباع، معنا را در انبوه تصویر خفه میکند. این دو، ظاهراً متضاد، اما درعمل متحدند: هر دو، حافظه را میفرسایند.
در چنین فضایی، بدن سوخته یک جوان نه حذف میشود، نه جاودانه؛ فقط در میان موجی از تصاویر دیگر دفن میشود.
او نه نماد میشود، نه فراموش. فقط در ترافیکِ تصویر گم میشود. و ایناست شکل تازه قدرت: نه در منع، بلکه در غرقکردن. قدرت، دیگر نمیگوید«نبین»، بلکه آنقدر تصویر میدهد تا هیچ تصویری نماند.
۵- در ایران امروز، معنا نه با خشونت، بلکه با تورم از بین میرود. مادر میان انبوه نمادهای بیمعنا زندگی میکنیم. قهرمانهایی که هر هفته میمیرند، شهیدانی که هر روز بازسازی میشوند، چهرههایی که فردامتهماند و پسفردا فراموش.
در چنین جهانی، تصویر به شکلی از «نویز فرهنگی» تبدیل شده است؛صداهایی که زیادند اما هیچکدام شنیده نمیشوند.
از اینرو، جامعه ایرانی در وضعیت عجیبی قرار دارد. هم پُر از نشانهاست و هم تهی از معنا. هر چیز، نماد است، اما هیچ چیز، «نمادین»نیست.
۶- در جهان پسانمادین، حتی فاجعه باید در قالبی زیباشناسانه مصرف شود تا دیده شود.
اما در ایران، زیباییشناسی فاجعه از بین رفته است. هیچ زبانی نمیتواند رنج را به معنا ترجمه کند. بدن سوخته، به جای آنکه وجدان را بیدار کند،تنها یادآور ناتوانیِ دیدن است. ما نه از نبود تصویر، که از «مرگ نگاه»رنج میبریم. در این وضعیت، سوختن، بیش از آنکه فریاد باشد، نوعیسکوت درخشان است. سکوتی که در فضای اشباع از صدا، به گوش نمیرسد. اگر در تونس، تصویر بوعزیزی تبدیل به آتش جمعی شد، درایران، آتش احمد بالدی در سیلابی از دادهها خاموش شد.
اینجا، مرگِ معنا نه از بیرون، بلکه از درون رخ داده است. در اعماقِ نگاه ما.
تا زمانی که تصویر دوباره بتواند معنابیافریند، هیچ آتشی حتی درخشانترینش آسمان این سرزمین را روشن نخواهد کرد.
51