همچون نهال از طوفان نهراسیم
در تهاجم باد جانهامان سرپناهمان باد
در این خزان نکبت، من چه گفتم را میشنوم
«پروانه فروهر»
پرستو فروهر اکنون دیگر پرستو فروهر ۲۷ سال پیش نیست. وقتی مسیر زندگی اش را در این نزدیک به سه دهه دنبال میکنی، به یاد میآوری که در هنگام رخداد فاجعه او زنی بود در آستانه جوانی که در عین زندگانی در یک خانواده سیاسی و حتی طی مسیری سیاسی ، خود را فردی «غیرسیاسی و خام» توصیف کرده اما امروز، از جایگاه فردی که ۲۷ سال تجربه اندوخته و یک فرایند پختگی را در این عرصه پشت سرنهاده ، سخن میگوید. به نظر می آید این وظیفهای که بر دوش او نهاده شد و این راهی که او پیموده، او را متحول کرده است.پرستو دیگر یک فرد معمولی نیست . با وجود آن که رسما کنشگر سیاسی و یا اجتماعی نبوده، اما امروز در حوزه اجتماعی ایران یک فعال شناختهشده و تأثیرگذار هست. با یک سبک، یک روش و یک راهبرد مشخص که رویکردش برای دیگران به یک مدل تبدیل شده است؛ مدلی که برخی با آن همراهی میکنند و برخی دیگر منتقد آن هستند. اما نوعی کنشگری و گفتمان با ویژگیها و ممیزههای خاص خود است …..
گفتگوی زیر بر آن است تا ویژگی های این کنشگری را مورد واکاوی قرار دهد.
بیست و هفتمین سالگرد درگذشت پدر و مادرتان است و شما بار دیگر برای بزرگداشت آن رویداد فاجعهبار، به ایران بازگشتهاید. چه احساسی دارید؟ چه انگیزهای به شما نیرو میدهد که اینچنین برای فراموش نشدن تاریخ این فاجعه تلاش کنید؟ اساساً این اندیشه چگونه در شما شکل گرفته است که از تمام امکانات موجود، هم برای بازگویی آن فاجعه در ساعت مقرر و هم حفاظت از میراث آنان بهره میبرید؟
شاید این پافشاری بر حق و عقبنشینی نکردن بهرغم تمام شرایط بازدارنده ـ از چشمپوشی و دروغ گرفته تا فشارهای امنیتی ـ پیش از هر چیز ریشه در سنتی دارد که من در آن بزرگ شدهام؛ یک سنت سیاسی که در خانه ما همواره بر سر آرمانها، ایدهها و حقوق، ایستادگی میشد. بنابراین، وقتی در موقعیتی چنان فاجعهبار قرار میگیرید که عزیزترینهایتان را به آن شکل فجیع از شما میگیرند، به نوعی به ذخیره و اندوختهی تواناییها و تجاربی که شاهدش بودهاید، رجوع میکنید. شاید بیشترین تأثیر، همان بزرگ شدن در یک خانواده سیاسی بوده است. این موضوع تنها به پدر و مادرم محدود نمیشد؛ آنها عضوی از یک مجموعه سیاسی بودند که سالها برای بهبود روندها و دموکراتیزه شدن جامعه تلاش کرده بود. این یک جنبه از ماجراست.
از جنبهای دیگر، که شاید بسیار انسانی و شخصی باشد، باید بگویم گاهی سرنوشت، باری بر دوش انسان میگذارد که اگر برای به درستی حمل کردن آن تلاش نکند، نمیتواند با خود به عنوان یک انسان کنار بیاید. این موقعیتی بود که من به مرور آن را دریافتم. اجازه دهید مثالی بزنم. بلافاصله پس از شنیدن خبر قتل پدر و مادرم، به تهران بازگشتم. فردای آن روز باید برای تحویل گرفتن پیکرشان به پزشکی قانونی میرفتم تا مراحل شستوشو، تشییع و خاکسپاری انجام شود. شرایط به گونهای دیگر رقم خورد. که به هیچیک همراهان اجازه ورود به پزشک قانونی را ندادند و من به تنهایی وارد آن اداره شدم.
آنجا قصد داشتند مرا سرگردان کنند. من انسانی مبهوت، بهشدت غمگین، رنجدیده و شکننده بودم که مدام از این اتاق به آن اتاق دیگر پاس داده میشدم. آنها برگههای گزارش پزشکی قانونی را پیوسته جلوی من میگذاشتند تا امضا کنم و روند انتقال پیکرها به آمبولانس آغاز شود. اما من مدام تکرار میکردم که «باید آنها را ببینم.» این خواسته، برآمده از یک حس بسیار ساده و انسانی برای دیدن پدر و مادرم بود. با این حال، میدیدم که آنها مصمم هستند اجازه ندهند و مرا سرگردان کنند. در همان لحظه متوجه شدم که نباید کوتاه بیایم. آنها در حال مخفی کردن چیزی بودند و نمیخواستند من شاهد واقعیتی باشم.
سرانجام، پس از مدتی سرگردانی در راهروها و معطلی پشت درها، مرا به حیاط خلوت پزشکی قانونی بردند. آنجا آمبولانسی با درِ باز ایستاده بود. در همان حیاط خلوت، دو برانکارد را بیرون کشیدند. دو پیکر که کاملاً در پارچه و پتو پیچیده شده بودند. میخواستند از من امضا بگیرند و برای شناسایی، تنها کمی از پوشش صورت را کنار زدند. من گفتم: «باید ببینم. باید ببینم چه بر سر پدر و مادرم آمده است، وگرنه امضا نمیکنم و تحویل نمیگیرم.» و این آغاز یک درگیری بود؛ درگیریای که میدانستم باید از پس آن برآیم.
شروع به کنار زدن پارچهها کردم. هرگز فراموش نمیکنم، خاطرات انسان از چنین لحظات فاجعهباری، بریدهبریده است. بالاخره موفق شدم پوشش را کنار بزنم. چهرههایی که از سردخانه بیرون میآیند، کاملاً متفاوتاند. بدنها لتوپار و پر از زخم بودند. مادرم را با ۲۴ ضربه چاقو کشته بودند و قفسه سینهاش چنان متلاشی شده بود که تقریباً چیزی از آن باقی نمانده بود.
اکنون ۲۷ سال از آن روز گذشته، اما سنگینی آن تصویر همچنان در ذهن و پشت چشمان من حضور دارد؛ همواره هست. با این حال، این تصور که اگر من آن لحظه را نمیدیدم و شاهد پایان سرگذشتشان نمیشدم، حتی دِین خود را به پدر و مادرم نیز ادا نکرده بودم، رهایم نمیکند. باید کسی میبود تا ببیند با آنها چه کردهاند.
همین نوع از رفتار ـ اینکه به فاجعه خیره شوی اما در برابرش سرکوب نشوی و از پا نیفتی، بلکه بکوشی تا از دل آن، مفهوم و معنایی بیرون بکشی و آن را تبیین کنی ـ برای من اهمیت یافت. زیرا دانستن حقیقت، تنها حق من نیست؛ آنها به یک جامعه تعلق داشتند و آن جامعه نیز باید بداند چه بر سرشان آمده است. این مسئولیت در هر یک از این تجربهها به انسان یادآوری میشود و باید توانِ به دوش کشیدن آن را یافت. من تلاشم را کردهام که از پس آن برآیم؛ گاهی موفق بودهام و گاهی نه. این چالشی است که هر کسی با آن مواجه است. انگیزه من از همینجاها نشأت گرفته است.
این پافشاری بر این نکته که جنایت رخداده، برآمده از روالهای جاافتادهی حکومتی بوده است. کشتن دگراندیشان در این جامعه یک رویه بوده؛ قتل سیاسی پیش از پدر و مادر من نیز اتفاق افتاده بود. بنابراین، این یک جنایت ساختاری است و باید آن را در همین بستر (کانتکست) تحلیل کرد، مسئولیتش را پذیرفت و برای تکرار نشدن و پالایش جامعه از چنین روالهای جنایتبارانهای تلاش کرد.
این تجربهها پیوسته تکرار شدهاند: تلاش برای یادآوری این جنایت، چالشهایی مانند گرفتن مجوز برای برگزاری مراسم، تصمیمگیری درباره محتوای سخنرانیها، ایستادگی در برابر ممنوعیتها، و مقابله با یک دادرسی پوشالی و بینتیجه که هدفش قبولاندن این دروغ به جامعه بود که به پرونده رسیدگی شده است. در برابر تمام اینها باید ایستادگی و افشاگری میکردی و میگفتی که این روند دادرسی پر از اشکال است و به درستی انجام نشده. به همین دلیل، باید خودت پرونده را بخوانی تا با فاجعه و واقعیتهای آن مواجه شوی و بتوانی موضعی مستند در برابر آن اتخاذ کنی. اینکه در سطح شعار حرفی بزنیم یک چیز است، اما اینکه بروی، اسناد را بخوانی، ببینی متهم چه گفته و همان را افشا کنی و بر سرش بایستی، چیز دیگری است. این کار در واقع نشان میدهد که شما، ای دستگاه قضایی، نه تنها مانند دستگاه امنیتی که مرتکب قتل شد عمل کردید، بلکه با این نوع دادرسی، ظلمی مضاعف روا داشتید. در بطن همین کلنجارهاست که لحظههای استقامت ساخته میشوند و به یکدیگر پیوند میخورند تا یک راه را به ثمر بنشانند.
مسئلهی مهمی که در این ۲۷ سال و مشخصاً پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» در تلاش شما به چشم می خورد، مدل دادخواهی شما است.
در حقیقت، چندان متمایز نیست. شاید مدلهای دیگر، که بهویژه در دوران اخیر بسیار پر سر و صدا بودهاند، توجه اذهان را به خود جلب کرده و از این رو، تفاوتها برجستهتر شده است. اما من شخصاً دادخواهی را رویهای میدانم که خود نیز بخشی از آن در این جامعه هستم. اگر به تاریخ معاصر ایران نگاه کنیم، دادخواهی پس از سرکوبهای دهه شصت، با حرکتهای فوقالعاده استوار و باصلابت خانوادههای خاوران آغاز شد. میتوان به آنها اقتدا کرد؛ این امر، ریشه در تاریخ دارد. حتی در گذشته نیز سابقهای از آن موجود است. از مادرم متنی به جا مانده که روایت میکند چگونه در اوایل دهه چهل، خانوادههای زندانیان سیاسی در دادگستری تجمع کردند و نمایندگانی را برای گفتگو و اعتراض نزد دادستان فرستادند تا بر حقوق عزیزانشان پافشاری کنند. این دو نمونه، یکی قدیمیتر و دیگری جدیدتر (مادران و خانوادههای خاوران)، نشاندهنده حرکتی علیه فراموشی و در جهت پاسخگو کردن ساختار قدرت در برابر جنایاتش است. پرسشهایی چون: چرا کشتید؟ با چه حکمی؟ به چه دلیلی؟ چگونه؟ و در کجا؟ همه اینها برای من راهگشا و الهامبخش بوده است.
از سوی دیگر، من ساکن خارج از ایران بودم. فعالیتهای سازمانهای مدافع حقوق بشر و بهخصوص شخصیتهایی مانند دکتر عبدالکریم لاهیجی که سالها در مسیر حقیقتیابی و پاسخگو کردن نهاد قدرت تلاش کردهاند، نمونههای الهامبخش دیگری برای من بودهاند. من خود را در ارتباط با این تجارب قرار دادم تا بیاموزم که چگونه میتوانم این مسیر را ادامه دهم و تلاشم را در همین راستا سامان دهم.
در این مسیر، انسان به مطالعه و مراوده میپردازد و به تدریج به جوهر دادخواهی پی میبرد: دستیابی به حقیقت و اجرای عدالت. اینها همه با نگاهی به آینده صورت میگیرد، نه به گذشته و با هدف انتقامگیری.
دادخواهیِ آیندهنگر به دنبال تغییر روالها و ایجاد جنبشی اجتماعی و حقمحور است تا جامعه را با یادآوری مسئولیتش، درگیر این موقعیت فاجعهبار کند. زیرا دادخواهی صرفاً مسئولیت بازماندگان نیست، بلکه یک «مسئولیت اجتماعی» است. آنچه بر سر پدر و مادر من آمد، باید در یک بستر (کانتکست) سیاسی تحلیل شود؛ این همان سرنوشتی است که بر سر بسیاری از دگراندیشان این جامعه آمد. هدف از این جنایات، حذف هستههای مقاومت و ناتوانسازی ظرفیت مبارزاتی جامعه از طریق حذف فیزیکی افراد ـ چه با زندان، چه اعدامهای جمعی و چه قتل ـ بوده است. انسان در این مسیر به این مسائل میاندیشد و میکوشد خلاقانه با موقعیتها برخورد کند.
چگونه میتوان این تکرار خشونت را تبیین کرد؟ تکراری که شاید موفقیتی جز به نمایش گذاشتن استقامت به همراه نداشته باشد، اما همین استقامت، خود نوعی بازدارندگی ایجاد میکند. این ایستادگی، سنت میسازد، زمینه را برای پیوستن دیگران فراهم میکند، همدستی و همبستگی میآفریند و در نهایت به یک جریان اجتماعی بدل میشود. به نظر من، جریانسازی از دل دادخواهی، وظیفهای است که هم بر عهده بازماندگان است و هم بر عهده تمام کسانی که به دموکراتیزه شدن جامعه و ایستادگی بر سر حق و عدالت باور دارند.
شما در این چند سال اخیر وقتی در برابر پرسش های متعدد قرار گرفته اید سه اصل را برشمردید:
۱-مدل دادخواهی شما مرزبندی مشخصی با انتقام دارد.
۲-به دنبال در هم شکستن چرخه خشونت هستید
۳-هدفتان توانمندسازی جامعه در برابر سرکوب است.
اگر ممکن است درباره تمایز میان «در هم شکستن چرخه خشونت» و «انتقام» بیشتر توضیح دهید. به گمانم این تمایز، امروزه در جامعه ما موضوعی مغفول است. بهویژه با توجه به سرکوبهای سالهای اخیر، موج جدیدی از خانوادههای آسیبدیده و دادخواه پدید آمده اند: دادخواهان ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱، خانوادههای جانباختگان پرواز اوکراینی و دیگران. ممکن است نگاه آنها به این مسئله متفاوت باشد. شما به عنوان یکی از راویان اصلی پرونده قتلهای زنجیرهای، این مفاهیم را برای جامعه امروز ایران چگونه تبیین میکنید؟
باید تحلیل کرد که این سرکوبها نتیجهی چیست. سرکوبهایی که عزیزان ما قربانی آن شدند، حاصل غلبهی دستگاه قدرتی است که میکوشد روایت و اقتدار خود را بر جامعه تحمیل کند، چندصدایی را برنمیتابد و به حقوق مردم تمکین نمیکند. این قتلها و سرکوبها پیامد چنین نگاهی است. باید توجه داشت که انتقام، دقیقاً همین منطق حذفی و ویرانگر را بازتولید میکند. حال آنکه دادخواهی در پی پاسخگو کردن دستگاه سرکوب و ملزم ساختن آن به رعایت حقوق جامعه و مردم است. تفاوت در همینجاست.
در اینجا باید نکتهای را توضیح دهم. آن احساس تلخ، درد و رنجی که بازماندگان در مواجهه با چنین فاجعهای تجربه میکنند، باید به رسمیت شناخته شود. نیروهای مختلف سیاسی باید به این درد گوش فرا دهند و بازماندگان را تنها نگذارند. باید آنها را درک کنند، نه فقط همدردی، بلکه همراهی کنند. در سایه این همراهی است که آن درد میتواند از چارچوب شخصی فراتر رفته و به یک مسئلهی اجتماعی بدل شود. در غیر این صورت، بار این درد تنها بر دوش همان خانواده باقی میماند. این همراهی اجتماعی است که میتواند این رنج فردی را به یک مسیر جمعی تبدیل کند. آنگاه میتوان اندیشید که چگونه میتوانیم جامعهای بهتر و دموکراتیکتر بسازیم که در آن، دگراندیشان دچار چنین سرنوشت فاجعهباری نشوند؛ جامعهای که در آن چرخه خشونت شکسته شده و حق دگراندیشی به رسمیت شناخته شود.
این حق باید به رسمیت شناخته شود و دستگاه حاکمه به آن موظف گردد. دیگر نتواند کسی را به جرم داشتن اندیشهای متفاوت زندانی و شکنجه کند یا به هر بهانهای به قتل برساند. به باور من، تحقق این امر نیازمند پیوند میان جنبشهای اجتماعی و حرکتهای دادخواهانه بازماندگان است. در عین حال، به گفتمانسازی حول این محور نیاز داریم که اگر نگاهمان به آینده باشد، دیگر نمیخواهم کسی دچار موقعیتهایی شود که من در آن قرار گرفتم. نمیخواهم در جامعه ما فرزندی دوباره پدر و مادرش را به آن شکل فجیع از دست بدهد و پیکرشان به او تحویل داده شود. برای جلوگیری از تکرار چنین فجایعی، باید دستگاه حاکمه را پاسخگو کرد و به آنچه رخ داده، رسیدگی عادلانه شود. این رسیدگی صرفاً برای مجازات نیست؛ هرچند مجازات بخشی از یک روند دادرسی عادلانه است، اما اصل، خودِ دادرسی عادلانه است. پس از آن، پاسخگو کردن عاملان و ثبت آنچه اتفاق افتاده به عنوان بخشی از تاریخ ما اهمیت مییابد.
من در یکی از نوشتههایم اشاره کرده بودم که قربانیان قتلهای سیاسی، به سان مردگانی میمانند که خاکسپاریشان به اتمام نرسیده است. بار مسئولیت این پیکرها بر شانه ماست. تنها زمانی میتوانیم آنها را به گذشته بسپاریم که دادخواهی را به سرانجامی عادلانه برسانیم؛ زیرا در آن صورت است که میتوانیم راهی به آیندهای بگشاییم که در آن چنین فجایعی تکرار نشود. این فرآیند نیازمند گفتمانسازی است. باید توجه داشت که صرفاً اقتداء به رنج خانوادهها برای یافتن مسیر کافی نیست؛ اما در عین حال، نفی این تجربه از سوی نیروهای سیاسی و تحمیل مداوم بایدها و نبایدها نیز رویکردی نادرست است. این فرآیند باید در یک گفتگوی برابر، سالم و توأم با تأمل و تعمق شکل بگیرد تا بتوانیم برای آن، رویههایی دموکراتیک بیابیم.
به بحث «گفتمان» اشاره کردید، شما همان پرستوی فروهر ۲۷ سال پیش نیستید. وقتی مسیر زندگی شما را در این ۲۷ سال دنبال میکنیم، به یاد میآوریم که خودتان را فردی «غیرسیاسی و خام» توصیف کرده بودید. اما امروز، از جایگاه فردی که ۲۷ سال پختگی و تجربه اندوخته، سخن میگویید. احساس میکنیم این وظیفهای که بر دوش شما نهاده شد و راهی که پیمودید، شما را متحول کرده است. شما دیگر یک فرد معمولی نیستید و با وجود آنکه کنشگر سیاسی نبودید، امروز در حوزه اجتماعی ایران یک فعال بسیار شناختهشده و تأثیرگذار هستید. یعنی شما صاحب یک سبک، یک روش و یک راهبرد مشخص هستید. رویکرد شما برای دیگران به یک مدل تبدیل شده است؛ مدلی که برخی با آن همراهی میکنند و برخی دیگر منتقد آن هستند، اما وجود آن نشان میدهد که شما گفتمان و کنشگری خاص خود را دارید.
منظور شما از لزوم «ایجاد گفتمان» چیست؟ چرا «گفتمانسازی» تا این حد مهم است؟ این گفتمان چه ویژگیها و اهدافی دارد؟ ویژگیهای این کنشگری و ممیزههای این گفتمان چیست و اساساً چرا یک حرکت دادخواهانه باید از سطح فردی فراتر رفته و به تولید یک گفتمان منجر شود؟
واقعیت این است که اگر نگاهی فردی به این فاجعه میداشتم، رویکردی نادرست بود. درست است که انسان این درد را به صورت فردی تحمل میکند، اما این فاجعه، پیامد یک موقعیت دردناک سیاسی-اجتماعی است و باید آن را در بستر (کانتکست) تاریخی و اجتماعیاش تحلیل کرد. باید دید چه عواملی به چنین فاجعهای میانجامد و چگونه میتوان کنشگریای داشت که هم استقامت کند و هم از بازتولید روشهای حذفی ـ که شبیه به منطق سرکوبگر است ـ پرهیز نماید.
به نظر من، اساساً دادخواهی، رویهای از جنس کنشگری حقوق بشری است و باید ورای تعلقات سیاسی عمل کند تا بتواند در جامعه نهادینه شود. همه ما از حق برابر برخورداریم؛ ما شهروندان برابری هستیم. این برابری است که از سوی ساختار قدرت به رسمیت شناخته نمیشود. واژه «داد» خود به معنای حق و عدالت است و دادخواهی یعنی ایستادگی بر سر این حق برای خود و برای دیگران.
گفتمانسازی نیز در فرآیند تبادل و گفتگو شکل میگیرد و هرگز یک کنش فردی نیست. این امر در گفتگو با کسانی محقق میشود که تجربه مشترک دارند و میتوانند با وجود اختلاف نظرها یا نزدیکیها، به تعمیق موضوع کمک کنند. برای مثال، من طی سالها با گروهی از دادخواهان دورههای مختلف، از جمله همکاران وبسایت «بیداران» در خارج از کشور (مانند منیره برادران، رضا معینی، میهن روستا یا ناصر مهاجر)، در گفتگو بودهام. در چنین فضایی است که فرد هم موضع خود را تعمیق میبخشد و هم تفاوتها را درک میکند. او میآموزد که تفاوتها را نه به مثابه عاملی جداکننده، بلکه به عنوان بسترهایی برای گفتگوی بیشتر ببیند تا این چندوجهی بودن، به تعمیق بحث کمک کند. چالش دادخواهی دقیقاً در همین است: در توانایی گفتگو کردن.
این گفتگو باید با کسانی که در این حوزه به تولید فکر و روایت پرداختهاند ـ کسانی که روایت زندان و سرکوب را نوشتهاند ـ ادامه یابد. از سوی دیگر، باید به تجارب جهانی مشابه نیز مراجعه کرد، البته با در نظر گرفتن تفاوتهای بنیادین. باید پرسید این تجارب به چه دستاوردهایی رسیدهاند؟ چه تفاوتها و شباهتهایی با وضعیت ما دارند؟ برای مثال، در آفریقای جنوبی پس از آپارتاید یا در شیلی پس از پینوشه، دادخواهی چه مسیری را طی کرد؟ ما چه ابزارهایی در اختیار داریم؟ گفتگو با فعالان حقوق بشر که با ساختارهای جهانی آشنا هستند، به ما کمک میکند تا راهکارهایی در سطح بینالمللی بیابیم. این حوزه را باید از ابعاد مختلف نگریست و راههایی برای پیشبرد آن پیدا کرد.
روند دادخواهی در مقابل دستگاه قضایی جمهوری اسلامی به یک بنبست کامل میرسد، اما راههای دیگری نیز وجود دارد؛ مانند گفتمانسازی در جامعه و تبدیل آن به یک خواست اجتماعی. برای پیشبرد این گفتمان، باید به یک حرکت اجتماعی دست یافت. این فرآیند نیازمند یک رویکرد سیال و پویاست: هم باید گفتگو کرد، هم به تجارب جهانی نگریست و هم راهکارهای متناسب با شرایط خودمان را پیدا کرد. کپیبرداری سادهانگارانه از تجارب دیگران راه به جایی نمیبرد. یافتن این راه، نیازمند تأمل نظری و مهمتر از آن، مداومت در کنشگری است؛ نیازمند پافشاری، صبوری و پایداری.
مداومت
دقیقاً. به همین مراسم سالگردی که در آستانهاش هستیم، نگاه کنید. ۲۷ سال گذشته و این تداوم، حاصل یک تلاش فردی نبوده، بلکه یک تلاش جمعی بوده است. به مدت ۱۵ یا ۱۶ سال، این مراسم با ممنوعیت کامل مواجه بود. در تمام آن سالها، وقتی مأموران دو سر کوچه را میبستند، عدهای به نشانه پافشاری بر حق خود، همانجا میایستادند و اعلام میکردند که «یادآوری، بزرگداشت و دادخواهی حق ماست». ما نیز که در جمع کوچک خانواده در این خانه به قول آنها «قرنطینه» بودیم و حق خروج نداشتیم، به نوعی دیگر استقامت میکردیم. نفسِ اعلام برگزاری مراسم، پیامی روشن داشت: «شما ممنوع میکنید، اما ما بر حق خود پافشاری میکنیم».
این تداوم و همراهی دیگران از طیفهای مختلف، مطالبه را عمومی و عملی کرد. دادخواهی صرفاً به بیان یک شعار («این حق ماست») محدود نشد، بلکه به یک «اَکت» (Act) یا کنش اعتراضی تبدیل شد؛ کنشی که تکرار میشود و میکوشد نیروی سرکوبگر را به عقب براند. گاهی موفق است و گاهی نه، اما همین تداوم، سنتساز است. درست مانند خانوادههای خاوران که دهههاست با درهای بسته مواجهاند و حتی اجازه ندارند بر سر گورهای دستهجمعی عزیزانشان گلی بگذارند.
چهار دهه است که این مسیر را ادامه میدهند… و نمیگذارند این خاطره از حافظه جمعی جامعه حذف شود. آنها روایت خود را به قرائت رسمی و ظالمانه حکومتی نمیسپارند و یک روایت آلترناتیومیسازند.
دقیقاً. ساختن این روایت آلترناتیو، جامعه را برای ایستادگی در برابر روایتهای رسمی و سرکوبگرانه توانمندمیکند؛ چه در این موارد و چه در موارد آینده. همین چند روز پیش دیدم که جمعی از خانوادههای قربانیان فاجعه سرنگونی هواپیمای اوکراینی بر مزار یکی از عزیزانشان گرد هم آمده بودند. همه اینها نشان میدهد که ما بر سر حق خود و حق آنهایی که به ناحق به دست ساختار قدرت کشته شدند، ایستادهایم.
پس از وقوع جنگ میان اسرائیل و ایران، شما به عنوان یک چهره دادخواه معتبر، مواضعی چالشبرانگیز اتخاذ کردید. به باور من، ریشههای آن موضع به همان مدل دادخواهی شما بازمیگردد. در میانه نگاههای متضاد، از چیزی به نام «راه سوم سخن گفتید. شما ضمن محکوم کردن قطعی تجاوز نظامی، حکومت ایران را نیز به دلیل نقش مخربش در فراهم آوردن زمینههای چنین حملهای و قرار دادن کشور در معرض آسیب، مسئول دانستید. یعنی شما به هر دو سوی این معادله پرداختید و موضع خود را به عنوان یک راه سوم مطرح کردید.
ریشههای این نگاه شما به «سرزمین مادری» و ایران به کجا بازمیگردد؟ و این که «فرزند داریوش و پروانه بودن»چه تأثیری بر نگاه شما به دادخواهی و رویکردتان به مسائل ملی داشته است؟ در پاسخ به انتقادات گفته بودید که خودِ «مسیر دادخواهی» نیز به اندازه هدف آن اهمیت دارد. بارها از شما پرسیدهاند و خودتان به یک حس دوگانه اشاره کردهاید: «در عین اینکه از این سرزمین و مصائبش بسیار رنجیدهام، به آن عشق میورزم». شما به اصولی که از پدر و مادرتان به ارث بردهاید، مانند خدشهناپذیر بودن تمامیت ارضی ایران، اشاره کردهاید. به نظر میرسد همین اصول بود که شما را در آن مقطع حساس (خرداد ۱۴۰۴) به اتخاذ آن موضع واداشت. قطعا اتخاذ این تصمیم برایتان دشوار بود و پیشبینی میکردید که با نقد شدید کسانی مواجه شوید که از این سیستم آسیب دیدهاند و شاید رویکردی تلافیجویانه را ترجیح میدادند.
در مورد حمله نظامی اسرائیل به ایران، همانطور که دقیقاً اشاره کردید، به باور من مسئولیت کاملِ قرار گرفتن کشور در چنین موقعیت آسیبپذیری، متوجه حکومت است؛ حکومتی که با پافشاری بر سیاستهای غلط، تمام مسیرهای دیپلماتیک را به بنبست کشانده و ایران را به چنین ورطه هولناکی انداخته است. به هیچ وجه نمیتوان و نباید بار این مسئولیت را از دوش آن برداشت…مسئولیت این فاجعه را نباید و نمیتوان از شانه این حکومت برداشت. اما مسئله دیگر این است که یک تجاوز نظامی، بدون رعایت موازین حقوق بینالملل و پروتکلهای جهانی صورت میگیرد. حقوق بینالملل، همانند حقوق بشر، دستاورد جهانی انسان برای مواجهه با فجایعی نظیر جنگهای جهانی است؛ تلاشی برای ساختن روالهایی که از تکرار آن وقایع جلوگیری کند. اینکه ساختار حقوق بینالملل و حقوق بشر در عمل بسیار ناکارآمد است، نقدی درست محسوب میشود؛ اما این نقد، اصل و چارچوب کلی آن را نفی نمیکند. این اصل که قانونی باید حاکم باشد و یک کشور نتواند بهصورت یکجانبه به کشور دیگری تجاوز کند، باید محترم شمرده شود.
به همین دلیل معتقدم در آن مقطع، جامعه مدنی ایران در یک منگنه قرار گرفت؛ از یک سو با سرکوب حکومت خود و از سوی دیگر با تجاوز یک نیروی خارجی مواجه بود. در چنین شرایطی، مشاهده میشد که برخی موضعگیریها دچار نوعی مبهمگویی بودند، گویی فرد میخواهد میان دو صندلی بنشیند. به باور من، این ابهام در حق جامعه مدنی ایران که با صلابت، شجاعت و خلاقیت عظیم برای پس گرفتن حقوق خود در چنین منطقه پرآسیبی مبارزه میکند، یک بیعدالتی بود. از این رو، احساس کردم باید آنچه را که فکر میکنم و برداشت من است، بیان کنم. آن موضع در قالب یک یادداشت فیسبوکی منتشر شد؛ یک واکنش فکری در لحظه بود و قصد بیان آن در یک بستر گستردهتر را نداشتم. واکنشها نشان داد که طیف بزرگی از افراد با آن همدل بودند، اما همانطور که اشاره کردید، برای طیف دیگری بسیار چالشبرانگیز بود.
در همان مقطع، با کشته شدن شماری از سران حکومتی در حملات پهپادی یا انفجاری ـ افرادی که مسئول مستقیم بسیاری از جنایتها و داغدار کردن مردم بودند ـ یک بحث جدی شکل گرفت. من معتقدم حس فردیِ خوشحالی از مرگ کسی که در جنایت علیه عزیزانش نقش داشته، یک مسئله کاملاً شخصی است. فرد میتواند خوشحال شود، آن را مثبت بداند یا نفس راحتی بکشد. این یک واکنش در حوزه فردی است.
اما اینکه این کشته شدنها را «دادخواهی» بنامیم، یک اشتباه فکری و افتادن در تله احساسات است. این رویکرد، همان حس انتقامجویی را فعال میکند. دادخواهی این نیست که با پهپاد، ترور یا عملیات نظامی ـ که ویرانیهای گسترده به جا میگذارد ـ قدمی در این راه برداشته شود.
من فکر کردم همانطور که دیگران حق دارند نظر خود را درباره دادخواهی بگویند، من نیز در حوزهای که برای آن تلاش کردهام، حق و وظیفه دارم که این تفکیک را تبیین کنم. همین تبیین، چالشبرانگیز شد. باید بگویم که عمیقاً متأسف شدم که این موضعگیری سبب دلشکستگی برخی از خانوادههایی شد که رنجشان همجنس رنج من است و این برایم بسیار سنگین بود. تلاش کردم منظورم را توضیح دهم. اگر میخواهیم از دادخواهی، یک روند رو به آینده و پالایشگر بسازیم، باید به اصولی متعهد باشیم. اصل بنیادین این است که دادخواهی بر مبنای یک دادرسی عادلانه و روشن شدن حقایق استوار است. میتوان از مرگ کسی خوشحال بود، اما نباید نام آن را دادخواهی گذاشت. تمام تدقیق نظری من بر سر همین نکته بود.
و اما مسئله تعلق به ایران و ایستادن پای آن…! وقتی در خانوادهای بزرگ میشوید که عشق به این سرزمین یک اصل است، موضع شما روشن است. در تفکر و کار سیاسی پدر و مادرم، «سرزمین» و «مردمانش» هرگز از هم جدا نبودند. این مردم هستند که تاریخ و فرهنگ را میسازند و وارث آن هستند. عشق به سرزمین با تعهد به مردم عجین بود. این «راه مصدقی»، نوعی از تعلق به ایران است که تاریخی را ساخته و به پیش میبرد. در چنین موقعیتی، واکنش و احساس شما آنقدر واضح و بدیهی است که دیگر نیازی به استدلال آوردن برای آن نمیبینم؛ گویی به بخشی از بدیهیات فکری من تبدیل شده است.
در این فضای دشوار کنونی ایران که با سختی، خشم و نفرت همراه است و تابآوری جامعه بهشدت آسیب دیده، شما از تلاش برای ساختن «اکسیری از امید» و گشودن راهی به آینده سخن گفتهاید. با توجه به اخبار ناگواری چون خودکشی، خودسوزی و رنج شبانهروزی مردم، چگونه میتوان عمل کرد، حرف زد و قدم برداشت تا امید به آینده در چشمانداز جامعه زنده بماند؟ ما، بهویژه کسانی که مستقیماً رنج را تجربه کردهایم، چگونه میتوانیم به دیگران کمک کنیم تا ناامیدانه به شرایط ننگرند و آینده را روشن ببینند؟
بخشی از یک شعر مادرم که برای نوشتن انتخاب کردم، میگوید: «همچون نهال از طوفان نهراسیم، در تهاجم باد جانهامان سرپناهمان باد. در این خزان نکبت، من چه گفتم را میشنوم.» امید را میتوان از دل فرهنگ، از همین شعرها و از اندیشیدن به بزرگی انسان در تنگناها بیرون کشید. اما امید، امری نیازمند کنش است؛ باید برای آن ایستادگی کرد.
صادقانه بگویم، در میان این ابر بحرانهایی که جامعه ما با آنها کلنجار میرود، نمیدانم چگونه از این مسیر عبور خواهیم کرد. این را واقعاً نمیدانم. اما همواره در چنین موقعیتهایی تلاش میکنم به ظرفیتهایی که میبینم ـ چه کوچک و چه بزرگ ـ رجوع کنم، امید را از دل آنها استخراج نمایم و به آن چشم بدوزم. باید باور کنیم که اگر بتوانیم کنار هم قرار بگیریم و خود را به احساساتی نسپاریم که رنج ما را به کینه بدل میکند، میتوانیم با هم از پس این شرایط برآییم. این رنج باید به رهایی منجر شود؛ رهایی از طریق به ثمر رساندن دادخواهی، جا انداختن حقمداری در جامعه و گشودن چشمانداز به آینده.
در همین دو هفتهای که در تهران بودهام، مشاهداتم از فضای عمومی شهر بسیار قابل تأمل است. میبینم که شهروندان در سطحی بسیار بالاتر از مدارا نسبت به گذشته، در تلاشند تا این فضا را با تمام بحرانهایش بهصورت جمعی مدیریت کنند و تفاوتهای یکدیگر را بپذیرند. این فضای عمومی تفاوت چشمگیری با چند سال پیش دارد و همین به انسان امید میدهد.
البته این ابر بحرانها، بهویژه بحران سنگین معیشتی که شانهها را خم میکند، همچنان پابرجا هستند. اما در کنار آن، این رفتار اجتماعی جدید نیز امیدبخش است، زیرا میبینیم که چگونه دستاوردهای جنبش «زن، زندگی، آزادی» در فرهنگ روزمره جامعه نهادینه شده است. با این حال، انسان در یک تعلیق به سر میبرد و میپرسد: آیا این رویکرد صرفاً نوعی تابآوری است یا ظرفیت ایجاد تغییرات بنیادین را نیز در خود دارد؟ من نیز، مانند بسیاری، در این تعلیقِ «چه خواهد شد؟» دستوپا میزنم.
من به این پتانسیلها امید میبندم. آن وجه مداراگر و بسیار نرمتری که فضای عمومی پیدا کرده، دستاورد تلاش جامعه برای پالایش خود از تعصب و خودبرتربینی است. برای مثال، در روز ۱۳ آبان که گروههای دانشآموزی بسیج در خیابان راهپیمایی میکردند، شاهد بودم که آنها مسیر خود را میرفتند و دیگران نیز مسیر خود را؛ هیچ تعرضی میان گروههای مختلف وجود نداشت. گویی فضای اجتماعی گسترش یافته و ظرفیت پذیرش همگان را پیدا کرده است. این نگاه تکثرگرا به همزیستی اجتماعی، دستاورد مستقیم جنبش «زن، زندگی، آزادی» است که توانست خواستههای خود را به شکلی واضح و زیبا بیان کند.
با این همه، نباید فراموش کرد که جامعه با بحرانهای کمرشکنی روبروست که پیامد سالها حکومت اقتدارگرا، چپاولگر و بیاعتنا به منافع ملی است. اینکه این مسیر به کجا خواهد انجامید و جامعه چگونه عاملیت خود را بازخواهد یافت، پرسش اصلی است. آن «راه سوم» که از آن سخن میگویم، در واقع همین است: برآمدن عاملیت جامعه مدنی با تمام تکثرش، در برابر دوقطبیای که از درون (حکومت) و بیرون (مداخله خارجی) میخواهد آن را تحت قیمومیت خود درآورد. من به این راه سوم امیدوارم، هرچند نمیدانم جامعه تا چه اندازه در پیمودن آن موفق خواهد بود.