فرشته پزشک
در فضای تحلیلی ما یک برداشت کلی درباره دونالد ترامپ وجود دارد: اینکه او نه ایدههای منسجمی دارد و نه یک چشمانداز جدی در سیاستگذاری؛ تصمیمهایش لحظهای و واکنشی است و حرفهایش قابل اتکا نیست. چرا؟ چون در قالب رفتاری یک سیاستمدار کلاسیک غربی جا نمیگیرد، بنابراین نباید چندان جدی گرفته شود.
نمودارهای املاکی این روزها شاید سادهترین اما گویاترین نشانه چنین برداشتی باشد. البته این برداشت در میان بخشی از نخبگان و تحلیلگران نیز وجود دارد. اما روش تحلیل در این دیدگاه ایرادات جدی دارد. قضاوت این دسته بر پایه فرم گفتار و سبک بیان ترامپ انجام میشود، نه بر پایه الگوی تصمیمات و سابقه اجرا. اگر معیار تحلیل از «چطور حرف میزند» به «چه خطی را در عمل جلو برده است» تغییر کند، این تصویر نیز تغییر میکند.
ترامپ از زمان اعلام کاندیداتوریاش در سال ۲۰۱۵ تا امروز، در چند محور کلیدی، چه در سیاست داخلی و چه خارجی، یک خط نسبتاً ثابت و قابل ردیابی را پی گرفته است. این پیوستگی در عمل با آن پیشفرض که ترامپ چشمانداز روشنی برای دنیا ندارد سازگار نیست.
محور کلیدی سیاست داخلی او مهاجران غیرقانونی است. در سیاست خارجی، مهار چین؛ و مسئله خاورمیانه و جمهوری اسلامی بهطور مستقیم به مهار چین مربوط میشود. چرا؟ چون تا وقتی ثبات نسبی و پایدار در خاورمیانه نباشد، آمریکا برای تأمین منافعش ناچار است بخش قابل توجهی از منابعش را صرف مدیریت خاورمیانه کند. مهمترین مشکل بر سر ثبات نسبی پایدار در خاورمیانه چیست؟ جمهوری اسلامی.
ترامپ معتقد است نظم جهانی قبلی و نهادهایش مدتهاست مستهلک شده و تغییرات راهبردی جدی برای درانداختن نظم جدید نیاز است. او اتفاقاً به سرعت و با انسجام عملی سعی در پیشبرد این نظم جدید دارد؛ نظمی که آمریکا هنوز در آن پیشتاز باشد.
حالا ببینیم ترامپ در عمل در مورد این سیاستهای کلیدی چه اقدامات عملی انجام داده است. در سیاست داخلی، موضوع مهاجرت غیرقانونی و کنترل مرز از ابتدا محور کمپینش بود و بلافاصله به سیاست اجرایی سختگیرانه تبدیل شد؛ از جمله تشدید کنترل مرزها، محدودیتهای گسترده پناهندگی، اخراج مهاجران غیرقانونی، فشار حقوقی بر شهرهای پناهدهنده، سختگیری در صدور ویزا و افزایش اختیارات نیروهای مرزبانی.
در مهار چین، جنگ تعرفهای، محدودیتهای سختگیرانه فناوری و حساسیت نسبت به انتقال دانش، تمرکز بر بازگرداندن زنجیره تأمین به داخل آمریکا یا به کشورهای همسو، فشار بر متحدان برای کاهش وابستگی به چین و نگاه امنیتی به حوزههایی مثل نیمهرسانا، زیرساخت دیجیتال و شبکههای ارتباطی نشان میدهد مهار چین صرفاً یک تاکتیک مقطعی نیست، بلکه یک چارچوب راهبردی چندلایه در حوزه تجاری، فناوری و ژئوپولیتیک است. حتی کنترل نفت ونزوئلا و تلاش برای پایان جنگ روسیه و اوکراین، همگی اقدامات جدی و عملی برای تنظیم نظم جدید و مهار چین است.
در مورد ایران، مخالفت با برجام و خروج از آن، اعمال فشار حداکثری و حذف سلیمانی، ادامه فشار حداکثری در دولت دوم، اقدام نظامی هدفمند، حمله به سایتهای هستهای و اکنون آرایش و تهدید جدی نظامی، همگی در امتداد همان مواضع اولیه کمپین ۲۰۱۵ ترامپ است. چارچوب اعلامی او از همان ۲۰۱۵ روشن بوده: یا تغییر جدی در رفتار راهبردی ایران، یا توافق سخت، یا اعمال فشار قهری.
نکته مهم دیگر، تحول در ساختار کابینه ترامپ است. در دولت اولش، نداشتن سابقه سیاسی و حکمرانی باعث شد بخشی از تیمش با خطومشی او ناهمسو باشند و به جای پیاده کردن سیاستهای رئیسجمهور، نقش مهارکننده را بازی کنند. اما در سالهای بعد، تیم ترامپ منسجمتر شد. این روند در ۱۴ سال دوران بایدن و دوری ترامپ از کاخ سفید نهتنها کمرنگ نشد، بلکه شدت گرفت. در آن سالها، تیم وفادار به ترامپ بهطور جدی و متمرکز روی اهداف بلندمدت و سیاستگذاری منسجم کار کردند.
اعلام اسامی هر ۲۳ کاندیدای کابینه در اوایل دسامبر ۲۰۲۴ و شدت و سرعت تحولات در سال اول دولت ترامپ، نشانههای بارز انسجام فکری و عملی نسبت به ۱۴ سال قبل است.
بنابراین، تقلیل دادن و دستکم گرفتن یک بازیگر سیاسی چنین بااهمیت، به دلیل سبک بیان و رفتار غیرمتعارفش، خطای تحلیلی و راهبردی است. در تحلیل راهبردی، معیار باید الگوی اقدام و تکرار سیاست باشد، نه شستهرفتگی لحن. دستکم گرفتن ترامپ بر پایه فرم گفتار به جای محتوا و سابقه، فقط توان ارزیابی دقیق شرایط را کاهش میدهد و برای سیاستگذارانی که به این تحلیلها توجه کنند، خطای محاسباتی ایجاد میکند.