خانه یادداشت‌هاعباس عبدی عشیره بالدی یا عشیره پایداری؟

عشیره بالدی یا عشیره پایداری؟

مرگ به مثابه رسانه | عباس عبدی: این روزها که سیاست‌های رسمی به سختی دنبال فرزندآوری است، گویی که مرگ را فراموش کرده‌اند، در حالی که مسأله مهم‌تر از سیاست‌های فرزندآور برای ما سیاست‌های مرگ‌آور است. طی این دو روز دو مرگ تأثرآور در تهران و اهواز رخ داده است که گر چه به ظاهر متفاوت هستند، ولی این یادداشت نشان خواهد داد که چرا هر دو از یک جا سرچشمه می‌گیرند.

در گذشت خودخواسته فواد شمس جوان دهه شصتی که امسال به اوج بلوغ خود رسیده و چهل ساله شده بود، و مرگ ناباورانه خود را پیشاپیش اعلام کرده بود، بسیاری را متأثر و‌ متالم کرد. گر چه ماهیت ماجرا بطور رسمی و دقیق اعلام نشده ولی می‌توان حدس زد که چه سختی‌هایی را تحمل کرده بود. کافی است که گوشه‌ای از این‌ها را با هم مرور کنیم. این متنی است که فواد شمس ماه‌ها پیش در یک گروه تلگرامی و در توضیح فشاری که جوانان از طریق تبعیض نظام‌مند تحمل می‌کنند نوشته بود که با حذف بخش‌های شخصی‌تر، اینجا بازنشر می‌کنم. 

“”مشکل خیلی اساسی‌تر از اشخاص است. سیستم جوری طراحی شده که صرفا افراد بعله قربان گو می‌خواهد. اکثرا هم افرادی که ریاکار هستند. متاسفانه افراد صادق وطن دوست و کارآمد را حذف می‌کنند. تجربه شخصی من نشان داده که صادق و کارآمد باشی حذف می‌شوی. البته من که اصلا آدم مهمی نیستم اما تجربه شخصی خودم را می‌گویم. من دست‌کم ٢٠ سال است که درگیر این موضوع هستم و کلی انرژی و اعصاب و روانم مخدوش شده. زندگی خانوادگی‌ام مخدوش شده. اهل سروصدا هم نبودم اما الان در این گروه می‌نویسم و خواهشا بیرون هم منتقل نشود.[اکنون دیگر مساله شخص او نیست چون او دیگر نیست و اطلاع از این واقعیات حق عمومی است] یک بار از دانشگاه اخراج شدم دوره لیسانس. دوباره کنکور دادم با رتبه بهتر (در) دانشگاه بهتر قبول شدم. در دانشگاه تهران در مقطع لیسانس جزو ٣ رتبه برتر ورودی خودم بودم بر اساس قانون استعدادهای درخشان بدون کنکور می‌توانستم دوره ارشد همان رشته بروم. اجازه ندادند. کنکور ارشد دادم و رتبه ۴ شدم. اما باز ستاره دار شدم و محروم از تحصیل. سال ٩٢ به لطف آقای فرجی‌دانا که سر همین موضوع استیضاح شد اجازه یافتم برگردم دانشگاه اما بهم گفتند باید دوره شبانه ثبت‌نام کنی. خواستم اعتراض کنم بگم حق من روزانه است. اما پدر مرحومم چون با تجربه بود گفت همین فرصت اندک را هم از دست نده شبانه ثبت‌نام کردم. بعدش سال ۹۷ دوباره کنکور دکترا دادم. همان زمان هم کرج هم تهران … من را احضار کرد[ند] و بهم فهماند که احتمالا اجازه تحصیل ندارم. منم رها کردم. رفتم سرکار. حدود ٧ سال به صورت شرکتی در شهرداری کرج مشغول به کار بودم و بارها و بارها همین اندک آب باریکه را هم رویم بستند. حالا با وساطت های مختلف هنوز به صورت موقت کار می‌کنم. پدرم فوت کرد. مشکلات خانوادگی و مالی بیشتر شده….. پدر من ۱۳ ماه سابقه جبهه داشت اما هیچ وقت ازش استفاده نکرد. من فکر کردم لااقل از قانون تبدیل وضعیت ایثارگری استفاده کنم. اما بدتر شد. همین چند وقت پیش نامه دادند بهم از گزینش شهرداری کرج که صلاحیت عمومی نداری… حالا بازم ببینیم چه می‌شود شاید خدا بزرگ باشد و لااقل همین شرکتی بودن را از دست ندهم. کنکور دکترا دادم امسال و رتبه زیر ۱۰ آوردم. فعلا برای مصاحبه دانشگاه های خوب رشته خودم اقدام کردم اما احتمال می‌دهم اینجا هم رد بشوم. خب واقعا در چنین شرایطی آیا انگیزه و توان و روحیه برای من می‌ماند که کار مفیدی برای کشورم بکنم؟ به هر صورت من که شخصا تسلیم شده‌ام. واقعا بدون هیچ اغراقی هیچ امیدی ندارم و تسلیم شده‌ام و خودم را به دست خدا سپرده‌ام. بالاخره اسم من «فواد» است و پدر و مادر و پدر بزرگم اسم من را از قرآن انتخاب کردند. آدم جانماز آب بکشی هم نیستم. اما دیگه در چنین شرایطی خودم را به همان خدا و قرآن‌اش سپرده‌ام و امیدی به هیچ کس ندارم. اسمم را از روی این آیه قرآن انتخاب کردند. “مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ” «دل در آنچه دید دروغ نگفت.» خداوند شاهد است هیچ دروغی نگفتم جز آنچه در دلم دیده‌ام…”” [پایان متن فواد]

فواد بسیار ایران‌دوست و عدالت‌طلب بود، اغلب آنان که با او آشنا بودند جز نیکی از او چیزی نقل نمی‌کنند. او عاشق ایران بود که ایران برای او هر چیز بود، ولی وضعیت کنونی نتوانست مسیر زندگی متعارف را برای او فراهم کند و به بن‌بست رسید؟ در حالی که جوان مشابه و با رویکردهای نزدیک به او می‌تواند در مهد نظام سرمایه‌داری به شهرداری مهم‌ترین شهر آنجا برسد، او‌ بناچار راه دیگری را برگزید. راهی که انتخاب اول تا صدمش نبود. 

فوت او یک پیام داشت، می‌خواهم با حداقل‌ها زندگی کنم، آن گونه که شایسته می‌دانم، ولی راه‌ها بسته است و واقعاً هم بسته بود. همه باید شرمنده این وضع باشیم، هر کس به قدرالسهم خودش.
دومین مورد نیز دو روز پیش رخ داد. احمد بالدی دانشجوی جوانی که پیش چشم مادر و جمعیت و مأموران شهرداری اقدام به خودسوزی کرد، البته او از آتش‌سوزی فوت نکرد، از نحوه نادرست و خلاف مقررات اطفای حریق مأموران شهرداری فوت کرد که با پودر و کف کپسول آتش‌نشانی آتش را خاموش کردند، و همین موجب مرگ وی شد. 

او در مواجهه با تخریب دکه‌ پدرش مقاومت کرد که بی‌فایده بود و مواجه با اقدام فیزیکی و برخورد مأموران بویژه با مادرش شد و او نیز تهدید خود را عملی کرد و هنگامی که مأمور مربوط به جای آرام کردنش به تمسخر می‌گوید فندک بدهم و به مادرش حمله می‌کند، او نیز اقدام به خودسوزی می‌کند و زحمت فندک دادن مامور نابخرد را کم می‌کند.

هر دو مرگ بازتاب‌دهنده وضعیت خطیری در جامعه است که نه امید دارند و نه راهی برای برون‌رفت از مشکل. یکی از دوستان می‌گفت در جایی دختر جوان دانشجویی را دیده و از روی احترام از او پرسیده چطوری؟ خوبی؟ او هم صریح گفته؛ نه. پرسیده چرا؟ گفته دارم به تباهی می‌رسم. دوستم به من گفت چیزی بگو؛ بلکه حکومت تکانی بخورد، و دریچه‌ای رو به امید بگشاید. 

گفتم؛ کجای کاری. در حال هزینه کردن برای فرزندآوری هستند، در حالی که فواد شمس چهل ساله ازدواج نکرده بود، یک بار هم که ازدواج می‌کند، به دلایل اقتصادی فوری به بن‌بست می‌رسد و پیش از آغاز، پایان می‌یابد. احمد بالدی نیز ۶ خواهر و برادر هستند که گویا هیچ کدام ازدواج نکرده‌اند، هنوز بانیان وضع موجود دنبال مسایل مهندسی فرهنگی فرزندآوری هستند. در حال که سیاست‌های مرگ‌آور را اجرایی می‌کنند. اولی در گزینش شهرداری رد شده و در بن‌بست اشتغال و امکان یک زندگی حداقلی قرار گرفته بود، و دومی هم به جای پدر در کنار درس، دکه غذاخوری را اداره می‌کرد که قصد تخریب ان را داشتند. 

جالب است یکی از روحانیون خوزستانی در پیام به خانواده بالدی ضمن همدردی، خطاب به آنان‌ می‌گوید که «عشیره بالدی» کاری نکنند که دشمن سوءاستفاده کند. در حالی که هیچ گاه زحمت این را به خود نمی‌دهند که «عشیره پایداری» را مورد خطاب قرار دهند که چرا مدیریت‌های تحت امر آنان با مردم چنین بی‌محابا برخورد می‌کنند؟ عشایر عرب چه کاری کرده‌اند، جز مقاومت در برابر دشمن بعثی. 

این عشیره پایداری است که پستان‌های قدرت را با تمام قدرت می‌دوشد و میان اعضای عشیره تقسیم می‌کند، نمونه‌اش رفتار با همین صاحب دکه است، امیدوارم گزارش دقیقی از رفتار مزبور منتشر شود. نیم قرن است که استانداری از هموطنان عرب در آنجا نبود، اطمینان دارم که اگر امروز هم استانداری غیر عرب بود، این مسأله به یک بحران امنیتی تبدیل می‌شد و خوشبختانه چنین نشد، و با دستور به برکناری خاطیان و همراهی استاندار در مقابل سکوت پایداری‌چی‌های شورای شهر و شهرداری، تا کنون ختم به خیر شده است.

در هر حال این دو مرگ، دو زنگ خطر با فرکانس یکسان است که باید حکومت و سیاست‌گذاران و دولت آن را جدی بگیرند. آمار خودکشی به صورت تصاعدی در حال افزایش است و مهم‌تر اینکه کیفیت افرادی که خودکشی می‌کنند متحول شده است. در همین ۵ سال اخیر، تا حدود ۶۰ درصد بیش‌تر شده است. کسانی که باور نمی‌کنیم. امیدوارم که تا دیر نشده حکومت هم باور کند که جامعه بیمار است، باید افقی گشوده شود تا همه به آینده امیدوار شوند.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن