سال نو میآید و من به عددها فکر نمیکنم. به سالها فکر میکنم؛ به سالهایی که از ما عبور کردند و ما را جا گذاشتند،
نیمهجان، در حاشیهی خودشان.
در این چهلوهشت سال، سهبار جنگ را دیدهام؛ نه در کتابها، نه در روایتها،
با چشم، با پوست، با استخوانی که هنوز
صدای انفجار را به خاطر دارد.
نه سال از عمرم را پشت دیوارهای زندان گذاشتهام؛ جایی که زمان نمیگذشت، میپوسید.
در انفرادی، ساعتها نه کش میآمدند نه تمام میشدند، فقط روی سینهات مینشستند.
همانجا، جایی که حتی حق ترسیدن هم نداشتیم، بمب افتاد؛ نزدیک؛ آنقدر نزدیک که بعد از آن، دیگر هیچ صدایی کاملاً خاموش نشد.
ما در همه این سالها فقط تماشاگر نبودیم؛ ما خودِ صحنه بودیم.
در خیابان، بارها و بارها، سرکوب را
نه ففط دیدیم، بلکه بلعیدیم.
از ۷۸ تا ۹۶، از ۹۸ تا ۱۴۰۴ و بعد از آن،
هر بار چند صد نفر، چند هزار نفر کم نشدند، کنده شدند، از زندگی و ما ماندیم، با حافظهای که هر روز سنگینتر شد.
اینها هرکدام برای یک ملتی کافی بود. اما سهم ما همهشان بود. فشرده، بیوقفه و فقط در یک عمر کوتاه.
درد، برای ما یک واژه نیست؛ یک اتفاق هم نیست؛ یک لایه هم نیست،
اساسا هواست. چیزی که هر روز ناخواسته نفس میکشیم.
بار دیگر سال نو آمده است، اما نه برای ما، برای تقویمها. ما از پس این همه سال ماندهایم، با بدنی که دیگر فقط خسته نیست، فرسوده شده است؛ با دلی که آنقدر فرو ریخته که دیگر حتی صدای شکستن خودش را هم نمیشنود.
میگویند هیچ شبی تا ابد تاریک نمیماند؛ درست است؛ اما بعضی شبها
آنقدر طولانی میشوند که آدم
دیگر نمیتواند به صبح فکر کند و با آنکه میداند صبح نزدیک است اما دیگر منتظرش نمیماند.
سال نو برای من دیگر آرزو نیست، دیگر اصرار هم به امدنش ندارم؛ سال نو برای من چیزی شبیه آخرین بهانه است برای ادامه دادن، البنه اینبار نه از سر امید؛ بلکه از سر اینکه شاید آنهایی که هنوز نفس تازه دارند، روزی جایی را ببینند که فقط آرزویش را با خودم به زیر خاک میبرم.
جایی که دیگر لازم نباش برای زندگی کردن مرد.
کاش فرصتی باشد تا روی مزارم بنویسم:
“هیشکی توی تاریخ
واسه ی یه ذره زندگی
این همه نمرده” بود
اول فرودین ۱۴۰۵