یادداشت مهمان/ مصطفی آب روشن/ جامعه شناس
در تحلیل سیاست خارجی، یک اصل بنیادین وجود دارد، قدرت چانهزنی هر دولت در بیرون از مرزها، مستقیماً به کیفیت رابطه آن با جامعه در داخل وابسته است. آنچه امروز وضعیت ایران را به مرحلهای خطرناک رسانده، صرفاً استقرار ناوگان نظامی آمریکا، تهدیدهای اسرائیل یا تحریمهای جدید نیست، بلکه فرسایش عمیق سرمایه اجتماعی و گسست میان حاکمیت و بخشهای بزرگی از جامعه است. اعتراضات گسترده اخیر و برخوردهای پرهزینه با آنها، یک پیام روشن به جهان مخابره کرده است و ان اینکه دولت در وضعیت تدافعی داخلی قرار دارد. این پیام، خواه ناخواه، به بخشی از محاسبات بازیگران خارجی تبدیل میشود و فشار را به ابزاری کمهزینهتر و مؤثرتر از مذاکره بدل میکند. در چنین شرایطی، مذاکره دیگر از موضع ابتکار نیست، بلکه تلاشی برای مهار بحرانی است که ریشه آن فراتر از دیپلماسی است.
پیچیدگی ماجرا زمانی به اوج میرسد که با پدیدهای وارونه در افکار عمومی مواجه میشویم بخش بزرگی از جامعه، بهویژه نسل جوان، نهتنها به اصلاح داخلی امیدوار نیست، بلکه فشار یا حتی حمله خارجی را بهعنوان راه خروج از بنبست تصور میکند. تبدیل شدن ترامپ که نماد تحریم و تهدید نظامی است به «ناجی» در ذهن برخی ایرانیان، نه نشانه قدرت او، بلکه علامت فروپاشی اعتماد سیاسی در داخل است. این وضعیت، یکی از خطرناکترین مراحل بحران مشروعیت است؛ جایی که شهروند ناراضی، هزینههای جنگ و تحریم را کمتر از تداوم وضع موجود میبیند. از منظر سیاست خارجی، این دقیقاً همان نقطهای است که آمریکا و اروپا را به تشدید فشار ترغیب میکند، زیرا یکی از مؤلفههای اصلی بازدارندگی یعنی همبستگی ملی به شدت تضعیف شده است. ادامه این مسیر، کشور را در چرخهای معیوب گرفتار میکند در واقع فشار خارجی نارضایتی داخلی را تشدید میکند و نارضایتی داخلی، فشار خارجی را مشروعتر جلوه میدهد. خروج از این چرخه، نه صرفاً با تهدید متقابل و نه با مذاکره تحت اجبار ممکن است؛ بلکه مستلزم بازسازی رابطه دولت و ملت است. بدون این بازسازی، هر توافقی شکننده و هر مقاومت، پرهزینهتر از پیش خواهد بود.