روحاله فردوسی- آتشسوزی جنگلهای هیرکانی و الیت مازندران صرفا سوختن درختان کهنسال یا نابودی بخشی از پوشش سبز شمال کشور نیست؛ این فاجعه، سوختن لایهای از حافظه تاریخی و زیست فرهنگی ایران است. جنگلهای هیرکانی به منزله آرشیوی زنده از پنجاه میلیون سال حیاتاند؛ گنجینهای که از دوران پیشاتاریخی تا امروز دوام آورده و بخشی از هویت طبیعی و فرهنگی ما را شکل داده است. هنگامی که چنین جنگلی در آتش میافتد، از دست رفتن چند هکتار درخت نیست که باید ما را سوگوار کند، بلکه نابودی پیوندهای پیچیدهای است که میان خاک، رطوبت، اکوسیستم، گونههای نادر و فرهنگ انسانی تنیده شده است. آتش، تنها تنه درختان را نمیسوزاند؛ چرخه حیات، خاک زنده، تنوع ژنتیکی و ظرفیت اکولوژیک زمین را میسوزاند و این خسارت در هیچ آمار رسمی قابل اندازهگیری نیست.
اما ابعاد فاجعه به محیط زیست محدود نمیشود؛ ماجرا بسیار ژرفتر و انسانیتر است. مازندران، تنها منطقهای جغرافیایی نیست؛ قلمروی فرهنگی است که زندگی مردمانش همواره در پیوند با جنگل بوده است. افسانهها، آیینها، اشعار محلی، نامهای بومی و حتی سبک معیشت مردم این خطه از دل همین جنگلها برخاسته است. وقتی جنگل میسوزد، بخشی از حافظه فرهنگی مردم نیز خاکستر میشود. منظری که نسلها با آن خو گرفتهاند، ناگهان جای خود را به چشم اندازی خاکستر شده، سوخته و خالی میدهد؛ و این تغییر، تأثیری عمیق بر روان جمعی میگذارد. کودکی که امروز به جای قامت بلند راش و بلوط، درختان سوخته و خاکستر میبیند، نسلی خواهد بود که پیوند عاطفی کمتری با طبیعت دارد؛ و این به معنای کاهش مشارکت زیست محیطی و تشدید فاصله انسان و محیط زیست است.
تبعات اجتماعی چنین فاجعهای نیز دیرپا و فراگیر است. در هر بحران بزرگ زیست محیطی، نخستین چیزی که آسیب میبیند، اعتماد عمومی است. مردم وقتی میبینند یکی از ارزشمندترین میراث طبیعی شان چنین بیپناه و بیصاحب بر زمین میافتد، احساس میکنند تنها ماندهاند و هیچ چتری از حمایت وجود ندارد. این احساس، به تدریج به نوعی درماندگی جمعی بدل میشود؛ شکلی از زخم اجتماعی که نه در آمار و نه در گزارشها دیده میشود اما در روح مردم خانه میکند. از سوی دیگر، این آتش سوزیها اقتصاد محلی را نیز فلج میکنند. بسیاری از روستاها به منابع جنگلی، گردشگری طبیعی یا فرآوردههای سنتی وابستهاند و با سوختن جنگل، بخشی از معیشت جامعه محلی فرو میریزد و موجی از مهاجرت اجباری آغاز میشود؛ مهاجرتی که ترکیب جمعیتی روستاها را دگرگون میکند و با خود زنجیره ای از پیامدهای اجتماعی به همراه میآورد. این فاجعه زنگ خطری درباره بحران عمیقتری نیز هست؛ ما هنوز نگاه زیست بومی نداریم. هنوز طبیعت را «منبع» میبینیم نه «سامانه». جنگل برای ما فقط چوب و زمین نیست، بلکه حکم ریه تنفسی و ستون پایداری اقلیم را دارد، اما این واقعیت درک نمیشود. نگاه مصرف محور و کوتاه مدت، جایگزین نگاه حفاظتی و بلندمدت شده و همین نگاه علت اصلی ناتوانی ما در پیشگیری از بحران است. ما بدون آموزش محیط زیستی، بدون سازوکار مشارکت مردم، بدون نقشه جامع اکولوژیک و بدون ارزیابیهای منظم، نمیتوانیم از چنین فاجعههایی جلوگیری کنیم؛ و به همین دلیل آتشسوزی بزرگ نه استثنا، که قاعده شده است.
آتشی که به جان جنگلهای هیرکانی افتاده است فقط امروز را نمیسوزاند؛ آینده را نیز تهدید میکند.
اگر ما نتوانیم از این فاجعه، درسی ساختاری، عمیق و ریشهای بگیریم، در سالهای پیش رو باید شاهد تکرار این صحنهها باشیم. جنگلها ستونهای هویت، امنیت اقلیمی و آرامش روانی جامعهاند؛ و اگر این ستونها فرو بریزند، سرزمین نیز فروخواهد نشست.
نجات جنگل فقط یک اقدام سیاسی یا اداری نیست؛ وظیفهای تمدنی است. اگر خاکستر هیرکانی را جدی نگیریم، این خاکستر همچنان بر جان سرزمین خواهد نشست، و ما در آیندهای نه چندان دور با سرزمینی روبهرو خواهیم شد که در آن نه جنگل میروید و نه امید.
34