عطیه بختیار
علی صالحی، دادستان تهران، فقط یک مهرهی بینامونشان در ماشین سرکوب نیست؛ او همان کارمند مطیع و بیاهمیتی است که عمداً تصمیم میگیرد زندانیِ بیمار درمان نگیرد. نه هیولای استراتژیست است، نه مغز متفکر نظام؛ اما بهگفتهی بسیاری از خانوادهها و فعالان حقوق بشر، آگاهانه و از روی خباثت پشت میز دادستانی مینشیند و با چند امضای سرد، سرنوشت آدمها را به سمت رنج و مرگ هل میدهد.
متولد ۴ اسفند ۱۳۴۴ در باشتِ کهگیلویه و بویراحمد است و سالها در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی دست به دست شده: یکجا دادستان، جایی دیگر رئیس دادگستری، بعد حفاظت اطلاعات، بعد ریاست دادگستری هرمزگان؛ و در نهایت، آذر ۱۴۰۰ با حکم محسنی اژهای روی صندلی دادستان عمومی و انقلاب تهران کاشته شد، نه بهخاطر شایستگی، بلکه چون ثابت کرده که بدون چونوچرا دستور را اجرا میکند و وجدان و سؤال را پشت در میگذارد.
از وقتی صالحی دادستان تهران شده، روایت خانوادهی زندانیها و گزارشهای حقوقبشری یک خط مشترک دارد:
زندانیهای بیمار، بهخصوص زندانیان سیاسی، یا اصلاً درمان نمیگیرند، یا آنقدر دیر به بیمارستان میرسند که عملاً فقط میروند جان بدهند. درخواست مرخصی درمانی ماهها در کشو میگندد، پزشکی قانونی و دکتر زندان مینویسند «باید اعزام شود» اما دادستانی جواب نمیدهد یا مستقیم رد میکند، دارو قطع میشود، شیمیدرمانی عقب میافتد، جراحی ضروری لغو میشود. این حجم از تکرار، دیگر «اشتباه اداری» نیست؛ یک الگوی عمدی است. در گزارشهای حقوقبشری از ایران صریح آمده که محروم کردن زندانی بیمار از درمان، تبدیل به ابزار فشار و تنبیه شده و یکی از جاهایی که این دستورهای مرگبار صادر میشود، همین دفتر دادستانی تهران است که صالحی رویش نشسته و هر بار آگاهانه انتخاب میکند که «نه» بگوید و زندانی دیگری را بکشد.
یکی از اسمهایی که مدام در ذهنم تکرار میشود، #مطلب_احمدیان است؛ زندانی سیاسی کُرد که سالهاست در زندان با سرطان اثنی عشر، مشکل شدید ستون فقرات، دردهای مداوم و علائم بیماریهای خطرناک دستوپنجه نرم میکند. پزشکان خود زندان هم گفتهاند از توانشان خارج است و باید به بیمارستان تخصصی منتقل شود، خانواده و وکیلش بارها درخواست مرخصی درمانی دادهاند، اما پرونده که به دادستانی تهران میرسد، همانجا خفه میشود: نه مرخصی، نه اعزام درست و حسابی. آدمی در این وضعیت هر روز تکهتکه آب میشود و یک امضای ساده میتواند نجاتش دهد، اما صالحی و دستگاهش عمداً انتخاب میکنند که او را به قتل برسانند.
مرگهای #سودابهاسدی، #جمیلهعزیزی و #سمیه_رشیدی هم ادامهی همین داستان است؛ زنانی که با علائم واضح سکته و حمله قلبی به بهداری برده شدند، جدی گرفته نشدند، با یک مسکن برگردانده شدند به بند و چند ساعت بعد روی زمین افتادند. پشت هر یک از این مرگها، زنجیرهای از بیرحمی اداری خوابیده: بهداری ناکارامد، رئیس زندانی که امضا را عقب میاندازد، و دادستانیای که تمام تلاشش را میکند که زندانیان بیشترین صدمه را بخورند.
اهمیت صالحی از همینجا میآید: نه از شخصیت یا نبوغش، بلکه از اینکه کلیدِ اجازهی درمان و مرخصی، عملاً زیر دست او و دفترش گیر کرده و او، با قساوتی مانند یک قاتل زنجیرهای و آگاهی کامل، هر روز تصمیم میگیرد این کلید را نچرخاند. اینطور است که یک عروسک معمولی، وقتی آگاهانه طرف ظلم میایستد، به بخشی از شر خالص تبدیل میشود