امیلی امرایی
شش دی ماه ویدا موحد رفت روی اون ستون پست برق و بعدش دیگه هیچ چی مثل قبل نبود.
عکس رو به اِیآی نشون دادم و اینها رو نوشت: “او گفت نه، او زود فهمید که سکوت زبانیست که جبارها دوستش دارند.
«نه»ی او با فریاد نیامد، آرام آمد، مثل ستونی که نام او را به یاد میآورد.
نه با مشتِ بالا رفته.نه با پرچمی که از جنس ترس دوخته شده. با پرچمی سفید، همانکه هر روز همراهش بود و خود یوغ جبار بود.
به او گفته بودند قدرت در اسلحه است،
در خطابهها، در مردانی که هرگز نمیلرزند.
او لبخند زد، چون قدرت از پیش در دستانش بود، در نفسش بافته میشد، در حافظه،
در حرکت ساده و خطرناکِ امتناع.
چون قدرت دخترکش بود در خانه که مادرش نمیخواست او هم اسیر آن پارچه باشد.
وقتی «نه» گفت، دیوارها گوش دادند.
وقتی ایستاد، زمین جابهجا شد. نفسها پس رفت.
او تنها نبود، بعد از او زنهای دیگری یکبهیک بالای ستونها رفتند.
جبار از چیزهای زیادی میترسد،
اما بیش از همه
از زنی که دیگر
اجازه نمیخواهد.
او گفت نه.
و آینهوار این نه تکرار شد.”
از صفحه اینستاگرام نویسنده