یادداشت اختصاصی / رها صدیق
تمام شد. این جمله ساده است، اما وقتی پای بهرام بیضایی در میان باشد، «تمام شد» شبیه شکستن چیزی درون سینه است. نفسم بند آمده و کلمات با تأخیر از ذهنم عبور میکنند. انگار زبان هم، مثل ما، آماده پذیرفتن این پایان نیست. با این حال حالا دیگر میدانم که تمام شد؛ بهرام بیضایی، دور از خاکی که آن را با تمام جان دوست داشت، دور از وطنی که عمرش را صرف زبان، فرهنگ و تاریخش کرد، دیگر در میان ما نیست.
او از آن دست آدمهایی بود که حضورشان فراتر از جسم بود. بیضایی نه فقط یک نمایشنامهنویس، نه فقط یک فیلمساز یا پژوهشگر، بلکه یک حافظه زنده بود؛ حافظهای که اسطوره، تاریخ، زبان و دردهای انباشته یک ملت را در خود حمل میکرد. مردی که باید به احترامش ایستاد، نه فقط برای آنچه نوشت و ساخت، بلکه برای آنچه «بود». برای وقار اندیشهاش، برای شرافت فرهنگیاش و برای اینکه در روزگاری که سادهترین راه، سازش بود، او دشوارترین مسیر را انتخاب کرد: ماندن بر سر اصول.
رفتنِ بیضایی اما به معنای محو شدن نیست. او از آندست انسانهایی است که مرگ هم نمیتواند از صحنه حذفشان کند. بیضایی در واژهواژهی متنهایی که نوشت زنده است، در سکوتهای معنادار نمایشنامههایش، در قاببندیهای دقیق فیلمهایش، در اسطورههایی که از دل تاریخ بیرون کشید و دوباره جان بخشید. او در ذهن و زبان ما نفس میکشد؛ هر جا که از ایران گفته میشود، هر جا که تاریخ به پرسش کشیده میشود، رد پای او هست.
بیضایی مرگ را خوب میشناخت؛ نه بهعنوان یک اتفاق ساده و ناگهانی، بلکه بهمثابه مفهومی چندلایه و پیچیده. در جهان فکری او، مرگ پایان صرف زندگی نبود، بلکه نشانه فروپاشی یک نظم، افول یک قدرت، و آغاز پرسشی تازه بود. در «مرگ یزدگرد»، مرگ یک پادشاه بهانهای میشود برای واکاوی حقیقت، تاریخ و دروغ؛ برای اینکه نشان دهد چگونه روایتها ساخته میشوند و چگونه قدرت، حقیقت را میبلعد. مرگ در آثار او ترسناک نیست، تلخ است؛ شاعرانه است؛ اندیشمندانه است.
در فیلمها و نمایشنامههایش، مرگ پلی است میان گذشته و حال، میان اسطوره و واقعیت، میان آنچه بوده و آنچه میتوانست باشد اما نشد. بیضایی با نگاهی عمیق و گاه بیرحم، ما را وادار میکرد به تماشای زخمهای تاریخیمان؛ زخمهایی که هنوز تازهاند، چون هرگز بهدرستی به آنها نگاه نکردهایم. او مرگ را نه برای ترساندن، بلکه برای آگاه کردن به صحنه میآورد.
در «شب هزار و یکم»، مرگ دیگر یک پایان قطعی نیست؛ لحظهای است برای دگرگونی، برای فهم، برای رهایی از سرنوشتی که گمان میرفت تغییرناپذیر است. و در «پشت پرده نِی»، مرگ نماد پایان یک دوره است؛ تقابل دردناک میان کهنه و نو، میان سنتهایی که فرو میریزند و جهانی که با شتابی بیرحم پیش میرود. در این جهان، مرگ یک فرد، استعارهای میشود از مرگ یک فرهنگ، یک شیوه زیستن، یک حافظه جمعی.
برای کسی که اینهمه از وطن گفت و برای وطن نوشت، مرگ نمیتواند پایان باشد. بیضایی بیش از آنکه به یک جغرافیا تعلق داشته باشد، به یک فرهنگ تعلق داشت؛ فرهنگی که مرز نمیشناسد و با تبعید خاموش نمیشود. با این حال، دردناک است که او دور از خانه، دور از خاکی که سزاوار زیستن در آن بود، چشم از جهان فروبست. این تناقض تلخ، بخشی جدانشدنی از سرنوشت بسیاری از فرهیختگان این سرزمین است.
و اینجاست که حسرت، سنگین و خاموش، بر دل مینشیند. حسرتی قدیمی، اما همیشه تازه. چه بسیار خیال رفتن به فرودگاه را در سر پروراندم؛ رؤیای آن روز که خبر بازگشتش را بشنویم، که برای استقبال برویم، که او دوباره قدم بر خاکی بگذارد که نامش را با افتخار بر زبان میآورد. اما این رؤیا هرگز مجال واقعیت نیافت و حالا، به جمع حسرتهای انباشتهمان اضافه شده است.
ما انگار مردمانی زاده حسرتیم. همیشه دیر میرسیم؛ یا ما آماده نیستیم، یا زمان با ما سر سازگاری ندارد. حتی استقبال از اسطورههایمان هم اغلب به رویا محدود میشود. بیضایی رفت، بیآنکه آن بازگشتِ آرمانی اتفاق بیفتد. رفت و این پرسش تلخ را با ما گذاشت که چرا همیشه بهترینها، کمترین سهم را از این خاک دارند.