اختصاصی گروه اقتصادی / فرهاد فربودی
آسمان خلیج فارس دیگر آبی نیست؛ بوی باروت، اضطراب و محاسبات سرد اقتصادی در آن پیچیده است. نزدیک به یک ماه از آغاز جنگ میان آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی میگذرد؛ جنگی که هم معادلات ژئوپلیتیک را دگرگون کرده و همچنین بهسرعت به قلب بازارهای جهانی انرژی نفوذ کرده است. تنگه هرمز، این گذرگاه باریک اما حیاتی، حالا به مهمترین اهرم فشار در این نبرد تبدیل شده؛ گلوگاهی که هر تصمیم درباره آن میتواند میلیاردها دلار ثروت را جابهجا کند. در ظاهر، این جنگ تقابل نظامی است، اما در لایههای زیرین، نبردی پیچیده برای تصاحب منافع اقتصادی و بازتعریف سهم از بازار جهانی انرژی جریان دارد.
در چنین شرایطی، استراتژی جمهوری اسلامی در تنگه هرمز به یکی از تعیینکنندهترین متغیرهای اقتصادی تبدیل شده است. امتناع شرکتهای بیمه از پوشش کشتیهای عبوری و افزایش ریسک حملونقل دریایی، عملا این تنگه را به وضعیت نیمهتعطیل یا حتی مسدود رسانده است. این انسداد، اگرچه در نگاه اول یک اقدام دفاعی و امنیتی تلقی میشود، اما در عمل به یک ابزار اقتصادی قدرتمند تبدیل شده که میتواند توازن عرضه و تقاضای جهانی نفت را بر هم بزند. از آنجا که حدود ۴۰ درصد از نفت جهان از خلیج فارس عبور میکند، هرگونه اختلال در این مسیر به معنای شوک مستقیم به بازار جهانی انرژی است.
افزایش قیمت نفت در چنین فضایی، یک واکنش طبیعی بازار به کاهش عرضه و افزایش نااطمینانی است. با عبور قیمت نفت برنت از مرز ۱۰۰ دلار در هر بشکه، بسیاری از تولیدکنندگان از این شرایط منتفع شدهاند، اما نکته قابل توجه آن است که این افزایش قیمت، برای برخی بازیگران، نه یک پیامد ناخواسته بلکه یک فرصت برنامهریزیشده محسوب میشود. در این میان، جمهوری اسلامی ایران توانسته از یک موقعیت خاص بهرهبرداری کند؛ موقعیتی که ناشی از ترکیب تحریمها، محدودیتهای رقبا و تغییر مسیرهای تجاری است.
ایران در شرایط کنونی به تنها صادرکننده بزرگی تبدیل شده که قادر است از تنگه هرمز استفاده کند. این مزیت نسبی، در کنار افزایش قیمت جهانی نفت، باعث شده درآمدهای نفتی این کشور بهطور محسوسی افزایش یابد. بر اساس برآوردهای صادراتی شرکت رهیابی محمولههای نفتی، تانکرترکرز، تهران از فروش مخلوط اصلی نفت سبک ایران در ماه مارس تا کنون روزانه حدود ۱۳۹ میلیون دلار درآمد داشته است که نسبت به ۱۱۵ میلیون دلار در فوریه افزایش یافته است. این رشد درآمدی، نهتنها ناشی از افزایش قیمتها بلکه نتیجه کاهش تخفیفهای اجباری در فروش نفت ایران نیز هست؛ بهطوری که نفت خام شاخص این کشور با کمترین تخفیف نسبت به برنت در بیش از ۱۰ ماه اخیر به فروش میرسد.
در سوی دیگر، ایالات متحده نیز اگرچه بهعنوان یکی از طرفهای درگیر در این جنگ شناخته میشود، اما از منظر اقتصادی در موقعیتی قرار دارد که میتواند از افزایش قیمت انرژی بهرهبرداری کند. آمریکا در سالهای اخیر به یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز طبیعی مایع (الانجی) تبدیل شده و هرگونه افزایش قیمت جهانی، مستقیما به افزایش درآمد شرکتهای انرژی این کشور منجر میشود. انسداد تنگه هرمز و توقف تولید الانجی توسط قطر، فضای خالی بزرگی در بازار ایجاد کرده که آمریکا میتواند آن را پر کند.
در واقع، کاهش عرضه از سوی بازیگرانی مانند قطر و محدودیتهای ناشی از تحریمهای روسیه، باعث شده آمریکا به فروشنده اصلی الانجی در بازار جهانی تبدیل شود. این تغییر در توازن عرضه، به آمریکا اجازه میدهد محصولات انرژی خود را با قیمتهای بالاتر به بازارهای آسیایی و اروپایی عرضه کند. از این منظر، بحران در تنگه هرمز نهتنها یک تهدید برای اقتصاد جهانی، بلکه یک فرصت برای بازتعریف نقش آمریکا در بازار انرژی است.
با این حال، این منفعتطلبی اقتصادی بدون هزینه نیست. افزایش قیمت بنزین در داخل آمریکا، فشار مستقیمی بر مصرفکنندگان وارد کرده و میتواند به نارضایتی عمومی منجر شود. در شرایطی که اقتصادهای شرق آسیا و اروپا با رکود مواجه شدهاند، ادامه این روند میتواند تقاضای جهانی را کاهش داده و در نهایت به ضرر تولیدکنندگان نیز تمام شود. این همان پارادوکسی است که سیاستگذاران آمریکایی با آن مواجهاند: بهرهبرداری از قیمتهای بالا در کوتاهمدت، در برابر خطر کاهش تقاضا در بلندمدت.
در این میان، تلاشهای آمریکا برای کنترل بازار نیز نتوانسته تأثیر پایداری داشته باشد. استفاده از ابزارهای روانی، از جمله فروش کاغذی ۱۰ روزه نفت در بازارهای فیوچر به قیمت بشکهای ۸۰ دلار، نشاندهنده تلاش برای مهار انتظارات تورمی است. اما واقعیت آن است که بازار جهانی انرژی، بیش از آنکه به روایتها واکنش نشان دهد، به واقعیتهای عرضه و تقاضا پاسخ میدهد.
در شرایطی که یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان دچار اختلال شده، کنترل قیمتها از طریق ابزارهای مالی و روانی، تنها میتواند اثرات کوتاهمدت داشته باشد.
نکته مهم دیگر، تأثیر این بحران بر سایر اقتصادهای وابسته به انرژی است. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، چین، کره جنوبی، ژاپن، هند، اروپا و حتی استرالیا، همگی از انسداد تنگه هرمز متضرر میشوند. این کشورها که به واردات انرژی وابستهاند، با افزایش هزینهها و اختلال در زنجیره تأمین مواجه شدهاند. در نتیجه، فشار تورمی در این اقتصادها افزایش یافته و چشمانداز رشد اقتصادی آنها تضعیف شده است. این وضعیت، بهطور غیرمستقیم به نفع تولیدکنندگانی مانند آمریکا و ایران تمام میشود، چرا که رقابت در سمت تقاضا کاهش مییابد و قیمتها در سطح بالاتری تثبیت میشوند.
از دیدگاه کلان، آنچه در حال وقوع است، یک بازتوزیع ثروت در بازار جهانی انرژی است. بحران تنگه هرمز، منابع مالی را از مصرفکنندگان به تولیدکنندگان منتقل میکند و در این میان، بازیگرانی که توانستهاند خود را با شرایط جدید تطبیق دهند، بیشترین سود را میبرند. ایران با استفاده از موقعیت ژئوپلیتیک خود و آمریکا با تکیه بر ظرفیت تولید، هر دو در حال بهرهبرداری از این بازتوزیع هستند.
با این حال، پایداری این وضعیت محل تردید است. بازار جهانی انرژی بهشدت به ثبات و پیشبینیپذیری وابسته است و ادامه تنشها میتواند به بیثباتی بیشتر منجر شود. در چنین شرایطی، سرمایهگذاری در بخش انرژی با ریسک بالاتری مواجه میشود و این موضوع میتواند در بلندمدت به کاهش عرضه و افزایش بیشتر قیمتها منجر شود. این چرخه، اگر کنترل نشود، میتواند اقتصاد جهانی را وارد یک دوره تورمی جدید کند.
جنگی که در ظاهر با موشک و پهپاد تعریف میشود، در عمل به یک رقابت پیچیده اقتصادی تبدیل شده است؛ رقابتی که در آن، هر دو طرف تلاش میکنند از بحران بهعنوان فرصت استفاده کنند. انسداد تنگه هرمز، اگرچه یک ابزار فشار ژئوپلیتیک است، اما همزمان به یک منبع درآمد برای ایران و یک فرصت تجاری برای آمریکا تبدیل شده است. این همزمانیِ تضاد و منفعت، نشان میدهد که در دنیای امروز، مرز میان جنگ و اقتصاد تا چه اندازه باریک و درهمتنیده شده است.